معجزات و کرامات

کرامت سی و هشتم امام رضا

بعد از بیداری نبات در دست او بود.
جوانی که دست راستش از کار افتاده بود، و دکتر می خواست با عمل جراحی آن را بهبود بخشد. به نظر مرحمت حضرت رضا علیه السلام – صلوات الله علیه – شفا یافت.
و مشروح جریان آن در روزنامه خراسان روز یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۴۴ مطابق با نیمه ذی حجه ۱۳۸۴ در شماره ۴۵۶۴ سال شانزدهم درج شد؛ و ما مختصر آن را در اینجا نقل می کنیم؛
علی اکبر برزگر ساکن مشهد، سعد آباد، خیابان طاهری، جنب مسجد سناباد گفت:
روز بیست دوم رمضان ۱۳۸۴ خبر وحشت انگیز فوت یکی از بستگان من رسید؛ پس از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم، به طوری که قدرت کنترل کردن خود را از دست داده بودم؛ با همین حال خوابیدم و نیمه شب ناگاه از خواب پریدم و از حال طبیعی خارج شدم.
وقتی که کسانم مرا بدین خال دیدند، وحشت کردند و به سر و سینه زنان به همسایگان خبر دادند؛
آقا حسین قوچانی و حاج هادی عباسی که در همسایگی منزل ما ساکن بودند، رفتند و دکتر حجازی ره به بالینم آوردند.
دکتر با تک سیلی مرا به حال آورد و دستور داد که نگذارند بخوابم. آن گاه قدری حالم بهتر شد؛ ولی دستم کج و خشک گردید. اطرافیانم برای اینکه دستم را به حال اول برگرداند کش و واکش دادند و در نتیجه از بند در رفت.
پس از آن مرا نزد شکسته بند بردند و تا چهل روز پیش آقای افتخاری – شکسته بند آستان قدس – می رفتم؛ ولی بهبود حاصل نشد.
به ناچار به بخش اعصاب بیمارستان شاه رضا مراجعه کردم؛ و دکتر دستور عکسبرداری داد. آقای دکتر لطفی عکس گرفت و من آن را نزد دکتر شهیدی بردم؛ او پس از مشاهده عکس گفت:
باید عمل جراحی شود و پس از عمل هم چهار ماه دستت باید در گچ باشد.
بعدا نزد دکتر فریدون شاملو رفتم و عکس را نشان دادم؛ ایشان مرا به بیمارستان شوروی سابق معرفی کرد.
سپس عازم تهران شدم و به بیمارستان شوروی مراجعه کردم؛ دکتر گفت:
عمل لازم نیست؛ دستت چرک کرده؛ برای بهبودی آن، چرک دستت را باید خشکاند؛ آنان با وسایلی، چرک دستم را خشکاندند و پنج نوبت هم آن را زیر برق نهادند تا دستم بهبود یافت؛ پس آن به مشهد مراجعت کرده، به کار مشغول شدم.
در آن وقت، به دروازه قوچان مشهد می رفتم و رد دکان استاد علی نجار کار می کردم و روزانه پنجاه ریال مزد می گرفتم. دیری نپاید که باز
مرض دست بروز کرد، و به درد ناراحتی گرفتار شدم تا اینکه دستم از کار افتاد و بیکار شدم.
باز به راهنمایی یکی از دوستانم به بیمارستان شاهرضا رفتم و دستور عکسبرداری دادند و پس از گرفتن عکس آقایان! پرفسور بولوند و دکتر حسین شهیدی معاینه کردند، و پرفسور بولوند گفت:
در ۲۳ اسفند ماه با پرداخت سیصد تومان پول بابت خونی که پس از عمل جراحی باید تزریق شود، باید بستری گردد؛ و اگر هم قادر به پرداخت پول نیست باید استشهاد محل تهیه کند.
من پس از تهیه استشهاد و تصدیق کلانتری و امضای سرهنگ حیدری خود را برای بستری شدن آماده و به بیمارستان مراجعه کردم؛ و رد اطاق ۶ تخت و شماره ۲ بستری شدم.
قبل از عمل، به یکی از پرستاران گفتم:
آیا من خوب خواهم شد؟
او در جواب گفت:
من به بهبود دستت خوش بین نیستم. من از شنیدن این سخن ناراحت شدم در اوایل خواب،
در خواب دیدم:
آقایی تبسم کنان، به اطاق وارد شد. سلام کردم و برای احترام او خواستم از جا برخیزم که ایشان دستش را روی سینه ام نهاد و فرمود:
فرزندم! آرام باش و این نبات را بگیر.
من دست چپم را دراز کردم تا نبات را بگیرم؛
فرمود:
با دست راستت بگیر.
گفتم:
دست راستم قدرت حرکت ندارد؛ با تغیر فرمود:
نبات را بگیر! و نبات را در کف دستم نهاد و فرمود:
بخور.
گفتم:
نمی توانم؛ زیرا دستم قدرت حرکت ندارد.
آن حضرت تبسمی کرد و آستین پیراهنم را بالا زد و باندی را که دکتر بسته
بود پایین برد و تکان داد.
یک مرتبه از خواب بیدار شدم نگاه کرده، دیدم باند باز شده و دستم خوب است و به اندازه یک سیر
نبات هم در دست من هست. از شدت شوق به گریه افتاده و فریاد زده، از اطاق خارج شدم (مثل اینکه عقب آن حضرت می روم).
آن گاه پرستاران و بیماران بخش، از صدا و فریاد گریه ام اطرافم را گرفتند؛ و نباتی که در کف دستم بود گرفته، میان بیماران تقسیم کردند.
من با شوق و شعف تمام، به اطاق دکتر شهیدی رفتم و دستم را به ایشان نشان دادم؛ و او پس معاینه گفت:
دستت خوب شده و هیچ عیبی ندارد.
همان روز مرخص شدم و از بیمارستان به حرم مطهر حضرت رضا صلوات الله علیه رفتم. (۱۷۰)
هر که خاک مقدم زوار شاه دین رضا شد
مست صهبای الست از ساغر حسن القضا شد
شد مقرب نزد حق آن کس که از راه حقیقت
خادم دربار سلطان سریر ارتضا شد
آستان قدس آن شه برتر است از عرش اعلی
خاک پاک زائرش چشم ملک را توتیا شد
دردمندان رو کنند از هر طرف بر درگه وی
زانکه از بهر مریضان، درگهش دار الشفا شد
یک سلام زائرش با معرفت در روضه اش
بهتر از هفتاد حج که او خالص از بهر خدا شد
لیک دل سوزد چو یاد آرم که آن سلطان دین
در خراسان خون جگر از جور مامون دغا شد
چون معاشر گشت با آن ظالم دنیا پرست
خواستار مرگ خود از خالق ارض سما شد
ای دریغا! عاقبت از کید آن مستکبر دون
با دل پر درد غم مسموم از زهر جفا شد
ای شبیری! در عزایش روز و شب بنمای افغان
چون رسول مصطفی بهر رضا صاحب عزا شد.
شبیری
برگرفته از کتاب دانستنی های امام رضا علیه السلام(دانستنی های رضوی۱)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *