معجزات و کرامات

کرامات امام رضا شفای لال

شفایافته : آندره ( رضا ) سیمونیان
اهل ازبکستان ، مقیم همدان
نوع بیماری : لال
آندره آندره !
شنید که کسی او را به نام صدا می کند . صدایی که از جنس خاک نبود آبی بود ، آسمانی بود ، آندره از خواب بیدار شد .
نگاهش بی تاب و هراسان به هر سو دوید ، اما همه در خواب بودند . جز خادم پیری که کمی آن سوتر ایستاده بود و خیره نگاهش می کرد . پیرمرد که متوجه حالات آندره شده بود به سویش آمد و با لبخندی مهربان روبه روی او ایستاد :
چی
شده پسرم ؟ آندره سکوت کرد ، اما دلش هوای فریاد داشت؛ هوای گریه . دوست داشت خودش را در آغوش پیرمرد بیاندازد و گریه کند ، از ته دل فریاد برآورد ، شیون کند . بغض بد جوری گلویش را گرفته بود ، دلش می خواست آن را بترکاند و عقده هایش را خالی کند .
پیرمرد روبه روی او نشست . دستی به شانه اش زد و دوباره پرسید : چیزی شده ؟ آندره وامانده از خواب ، خود را در آغوش پیرمرد انداخت ، دیگر طاقت نیاورد . های های گریه کرد ، پیر مرد دستی به پشت آندره زد و گفت :
گریه نکن فرزندم ، فریاد بزن ، گریه عقده ها رو خالی می کند ، درد رو تسکین می ده ، گریه کن . آندره همچنان می گریست . حالا دیگر همه بیدار شده بودند و با نگاههای پر سؤال ، آندره را می نگریستند ، پیرمرد پرسید : چی شده ؟ تعریف کن .
آندره خودش را از آغوش پیرمرد کند ، تکیه اش را به دیوار داد و نگاه خویش را به آسمان دوخت . آبی آسمان با همه ستارگان در نگاهش ریخت ، دسته ای کبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند . آندره نگاهش را بست و بی آن که جواب پیرمرد را بدهد در دل گفت : ای کاش هرگز بیدار نمی شدم .
صدای پیرمرد را شنید ، باز می پرسید : چرا حرف نمی زنی ؟ بگو چی شده ؟ خواب دیدی ؟ تعریف کن ! آندره چشمانش
را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پیرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند که حرف زدن نمی تواند . پیرمرد غمگین از جابرخاست ، سعی کرد بغض و اشکش را از آندره پنهان نماید .
رو گرداند و پشت به او دور شد . آندره دید که شانه های پیرمرد می لرزید . آندره مسلمان نبود ، اما پس از قطع امید از همه جا ، به درگاه امام رضا (ع) آمده بود ، بارها از خود پرسیده بود : آیا امام (ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان ، نظری هم به بنده خدای مسیحی خواهد داشت ؟ بعد خود را نوید داده بود که بی شک حاجتش روا خواهد شد .
پس با امید به التجا نشسته بود . پدر چه شوق و شعفی داشت . مادر در پوست خود نمی گنجید ، پس از سالها دوری و فراق قرار بود به ایران برگردند و خویشانی که شاید هیچ کدامشان را ندیده بودند ، اینک ببینند . شوق دیدار این سرزمین را داشتند ، آنها راهی شدند از مرز که گذشتند دیگر سر از پا نمی شناختند ، پدر و مادر با شوق جای جای سرزمین ایران را به فرزندان نشان می داد و با ذوقی فراوان از خاطرات دورش تعریف می کرد .
آن قدر غرق در شعف و شادمانی بود که اصلاً متوجه تریلی سنگینی که با سرعت از روبه رو می آمد نشد و تا به خود آمد صدای فریاد جگر خراش زن و فرزندانش با صدای مهیب برخورد تریلی
و اتومبیل او در آمیخت .
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بیمارستان منتقل شدند . بعد از بهبودی ، النا طاقت این سوگ بزرگ را نیاورد و عازم ازبکستان شد . اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصمیم گرفت در ایران بماند .
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تکلمش را از دست داده بود . آن که سرنوشت آندره را رقم می زد پای او را به منزل زن و مرد جوانی کشاند که پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندی نشده بودند .
پدر و مادر جدید آندره برای بهبودی او از هیچ تلاشی فرو گذار نکردند ، اما تو گویی سرنوشت او این چنین رقم خورده بود که لال بماند . آندره هر روز مشاهده می کرد که پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نیاز به درگاه خداوند طلب شفای او را از خدا می کردند . او هم با دل شکسته اش رو به خدا طلب شفا می کرد .
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازی مشغول به کار گردید و بر اثر دردی که داشت گوشه گیر و منزوی شده بود . روزی پدر با چشمانی اشکبار به سراغش آمد و گفت :
درسته که همه دکترها جوابت کرده اند ، اما ما مسلمونا یک دکتر دیگر هم داریم که هر وقت از همه جا ناامید می شیم می ریم سراغش ، اگر تو بخوای می برمت پیش این دکتر تا ازش شفا بگیری .
آندره نگاه پر
تمنایش را به پدر دوخت ، چهره پدر در برابر نگاه گریان او درهم مغشوش و گم شد . این اولین باری بود که آندره چنین مکانی را می دید . هیچ شباهتی به کلیسایی که او هر یکشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش می رفت نداشت . حرم پر از جمعیت بود ، همه دستها به دعا بلند بود ، پرواز کبوتران بر بالای گنبد طلایی امام ، توجه آندره را سخت به خود جلب کرده بود .
پدر ، آندره را تا کنار پنجره فولاد همراهی کرد ، بعد ریسمانی بر گردن او آویخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست . آندره متحیر به پدر و حرکات و اعمال او نگاه می کرد و با خود می گفت این دیگر چه نوع دکتری است ؟ پدر که رفت ، آندره خسته از راه طولانی بر زمین نشست و سر را تکیه دیوار داد و به خواب رفت .
نوری سریع به سمتش آمد ، سعی کرد نور را بگیرد ، نتوانست ، نور ناپدید شد ، دوباره نوری آن جا مشاهده کرد که به سویش می آید ، از میان نور صدایی شنید ، صدایی که او را با نام می خواند : آندره ! آندره !
بی تاب از خواب بیدار شد ، شب آمده بود با آسمانی مهتابی ، حرم در سکوتی روحانی غرق شده بود ، خادم پیر کمی آن سوتر ایستاده بود و او را می نگریست .
ساعت حرم چند بار نواخت ، آندره دلش می خواست باز هم بخوابد و آن نور
را ببیند و آن صدای ملکوتی را بشنود ، خادم پیر به سمت او می آمد . همان نور بود . آبی سبز سفید نه نمی توانست تشخیص بدهد ، نوری بود به همه رنگها ، مرتب به سمت او می آمد و باز دور می شد ، آندره مانده بود متحیر ، هر بار دستش را دراز می کرد تا نور را بگیرد ، اما نور از او می گریخت .
ناگهان شنید که از میان نور صدایی برخاست ، صدایی که از جنس خاک نبود ، آبی بود ، آسمانی بود ، صدا او را به نام خواند : آندره ! آندره !
خواست فریاد بزند ، نتوانست نور ناپدید شد ، آندره دوباره از خواب بیدار شد ، همان پیرمرد با تحیر به صلیب گردنش نگاه می کرد : تو . . . تو مسیحی هستی ! آندره با سر پاسخ مثبت داد .
پیرمرد صلیب را از گردن او گشود ، با دستمالی عرق را از سر و رویش پاک کرد و بعد سر او را روی زانویش گذاشت و گفت : راحت بخواب . آندره پلکهایش را روی هم گذاشت ، خواب خیلی زود به سراغش آمد . باز نوری دیگر این بار سبز سبز ، به خوبی می توانست تشخیص بدهد .
نور به سمتش آمد و از میانه آن صدایی برخاست . نامت چیست ؟ تکانی خورد . متحیر بود شنیده بود که او را به نام صدا کرده بود . پس دلیل این سؤال چه بود ؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ ،
از نور صدایی دیگر برخاست : نامت را بگو : آندره اشاره به زبانش کرد که قادر به تکلم نیست .
از میانه نور دستی روشن بیرون آمد . حالا بر زبان آندره کشید و گفت : حالا بگو نامت چیست ؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت : آن . . . آند . . . آندر . . . اما نتوانست نامش را کامل بگوید .
دوباره از میان نور صدایی شنید که : بگو ، نامت را بگو . آندره دهان باز کرد و با صدای مؤکد فریاد زد : اسم من رضاست ، رضا . . . رضا همچون بلمی بر امواج دستها می رفت ، لباسش هزار پاره شده بود ، هزار تکه برای تبرک .
نقاره خانه با شادی او همنوا شده بود و می نواخت ، چه معنوی و روحانی چه پر عظمت و جاودانه .
حمیدرضا سهیلی
برگرفته از کتاب دانستنی های امام رضا علیه السلام دانستنی های رضوی۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *