امامت و رهبری، حاکمان زمان

سیاست عباسی برابر مردم زمان مأمون

پرسید : تفاوت فسخ بیعت با عقد آن چیست ؟ امام فرمود : “عقد بیعت از بالای انگشت کوچک تا بالای انگشت ابهام است وفسخ بیعت از بالای انگشت ابهام تا بالای انگشت کوچک ! ” .
مردم با شنیدن این سخن برآشفتند و مأمون دستور داد تا مردم رابازگردانند تا دوباره به شیوه ای که امام فرموده بود ، تجدید بیعت کنند .
مردم می گفتند : چگونه کسی که به عقد بیعت آگاهی ندارد برای پیشوایی شایسته است و بدرستی آن کس که این نکته را می داند از او ، که نمی داند ، سزاوارتر و شایسته تر است .
راوی این حدیث گوید : همین امر موجب شد که مأمون ، امام رضا را با دادن زهر از میان بردارد .
( ۴۴ ) ثالثاً : از همان روزهای نخستین ولایتعهدی ، امام رضاعلیه السلام از هرفرصت به دست آمده برای گسترش فرهنگ وحی سود می جست و اعلام می کرد که از دیگران به خلافت سزاوارتر است .
به عنوان نمونه درعهدنامه ولایتعهدی آن حضرت به نکاتی بر می خوریم حاکی از آنکه مأمون در ابراز لطف و مهربانی به اهل بیت رسالت به تکلیف واجب خویش عمل کرده است ! ! اجازه دهید عهد نامه زیر را با هم بخوانیم و درآن بیندیشیم : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ سپاس خدای را که هر چه خواهد ، کند .
نه فرمانش را چیزی بازگرداند و نه قضایش را مانعی خواهد بود .
خیانت چشمها و آنچه را که درسینه ها نهان است ، می داند .
و درود خدا بر
پیامبرش محمّدصلی الله علیه وآله ، پایان بخش پیامبران وخاندان پاک و پاکیزه او باد ! من ، علی بن موسی بن جعفر ، می گویم : امیرالمؤمنین ! که خداوند او را به استواری یار باد و به راه راست و هدایت توفیقش دهد آنچه را که دیگران از حق ما نشناخته بودند ، باز شناخت .
پس ارحامی را که از هم گسسته بود بهم بازپیوست وجانهایی را که به هراس افتاده بودند ، ایمنی بخشید .
بل آنها را پس ازآنکه بی جان شده بودند ، جان داد وچون نیازمند شده بودند توانگر کردواین همه را در پی رضایت پروردگار جهانیان کرد و از کسی جز اوپاداش نمی خواهد و بزودی خداوند سپاسگزاران را پاداش دهد و مزدنکوکاران را تباه نگرداند .
او ولایت عهد و نیز امارت کبری ) خلافت ( را از پس خویش به من واگذارد .
پس هر کس گرهی را که خداوند به بستن آن فرمان داده ، بگشاید و ریسمانی را که خداوند پیوست آن را دوست دارد ، بگسلد هماناحریم خدا را مباح شمرده و حرام او را حلال کرده است .
چون او بدین کار پاس امام را نگاه نداشته و پرده حرمت اسلام را دریده است .
گذشتگان نیز چنین کردند : آنان بر لغزشها شکیبایی ورزیدند و از بیم پراکندگی دین و تزلزل وحدت مسلمانان ، متعرّض امور دشوار ) واختلاف برانگیز ( نمی شدند ، زیرا مردم به عصر جاهلیّت نزدیک بودند وبرخی در انتظار فرصت بودند تا راهی برای فتنه بگشایند .
و من خدا را بر خود گواه گرفتم
که اگر کار مسلمانان را به من واگذاردو زنجیر خلافت را برگردن من نهد در میان تمام مسلمانان و بویژه بنی عبّاس بن عبدالمطلّب چنان رفتار کنم که به طاعت خدای ورسولش صلی الله علیه وآله مطابق باشد .
هیچ خون حرامی نریزم و ناموس و مال کسی را مباح نکنم مگر آنکه حدود الهی ریختن آن خون را مباح و تکالیف و دستورات الهی اباحه آن را جایز شمرده باشد و در حدّ توان و طاقت خویش در انتخاب افراد شایسته و لایق می کوشم و آن را بر خود پیمانی سخت می دانم که خداوند از من در باره آن پرسش خواهد فرمود که خود ) عزّ و جل ( گفته است : ) وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کَانَ مَسْؤولاً ( .
و اگر حکمی تازه آوردم یا حکمی را تغییر دادم ، مستحق سرزنش وسزاوار عذاب و شکنجه ام و به خدای پناه می برم از خشمش و بدو روی می کنم در توفیق برای طاعتش و اینکه میان من و معصیتش حایل شود و برمن و مسلمانان عافیت ارزانی دارد .
) جامعه و جفر ( بر خلاف این امر دلالت می کنند و من نمی دانم که بامن وشما چه خواهد شد .
فرمان و حکم تنها از آن خداست او به حق داوری می کند و بهترین داوران است .
“امّا من فرمان امیرالمؤمنین را به جای آوردم و خشنودی او رابرگزیدم .
خدای من و او را حفظکند و خدای را در این پیمان بر خود گواه گرفتم و هم او به عنوان گواه بس است” .
(
۴۵ ) در این نامه نکاتی است که از سخنان درخشان امام بدانها پی می بریم : اوّلاً : آن حضرت می فرماید : ” ) مأمون ( آنچه را که دیگران از حق ما نشناخته بودند ، بازشناخت” .
زیرا آن حضرت با هارون ، پدر مأمون ، و نظام عبّاسی برخوردداشت و آنان اصلاً حرمت رسول خداصلی الله علیه وآله را پاس نمی داشتند .
ثانیاً : او فرمود : “هر کس گرهی را که خداوند به بستن آن فرمان داده ، بگشاید .
.
.
“اشاره به خباثت ضمایر و نقشه های توطئه آمیز بر ضدّ ولایت است .
ثالثاً : او فرمود : “گذشتگان نیز چنین کردند .
.
.
” شاید این فرمایش اشاره به سکوت امیرمؤمنان علی علیه السلام از یک سووصبر و تحمّل ائمه بر آزارها و شکنجه به خاطر بیم از پراکندگی دین وتزلزل ریسمان وحدت مسلمانان از سوی دیگر باشد .
رابعاً : آنگاه آن حضرت به تبیین برنامه حکومتی خود می پردازد که عموماً مخالف با برنامه بنی عبّاس و از جمله مأمون بود .
خامساً : امام در پایان این وثیقه می فرماید : “جامعه و جفر بر خلاف این دلالت می کنند” .
در واقع آن حضرت بدین وسیله بیان می کند که آنان صاحبان دانش رسول خداصلی الله علیه وآله و به امارت شایسته تر از مأمون و بنی عبّاس هستند .
چون مردم برای بیعت آماده می شوند و امام نظر مأمون را به شیوه نادرست بیعت کردن آنها جلب می کند .
و این امر اسباب اعتراض مردم رافراهم می
آورد .
در این باره به گفتگوی زیر که بین مأمون وامام علیه السلام رخ داد توجّه فرمایید : مأمون گفت : ) ای ابوالحسن ولایت این شهرها را که اوضاع نابسامانی پیدا کرده اند ، به هر کس که مورد اعتماد خود توست بسپار .
به مأمون گفتم : توبه وعده ای که به من داده ای وفا کن تا من نیز به وعده خود وفاکنم .
من ولایتعهدی را به آن شرط پذیرفتم که در آن امر و نهی از من نباشد ، نه احدی را برکنار کنم ونه کسی را بکاربگمارم و نه کاری رابعهده گیرم تا خداوند مرا پیش از تو بمیراند .
به خدا سوگند ! خلافت چیزی نیست که نفسم از آن سخن گوید .
حال آنکه من در مدینه بودم ، برمرکوبم می نشستم و در جاده ها رفت وآمد می کردم .
مردم مدینه و دیگران نیازهایشان را از من درخواست می کردند و من آنها را برآورده می ساختم و آنان همچون عموهای من بودند .
نامه هایم در شهرها نافذ بود و تونعمتی بر من نیافزودی ، آنها از خدا بود .
مأمون با شنیدن این سخنان گفت : من به قولی که به تو داده بودم ، وفا خواهم کرد ( .
( ۴۶ ) یکی از بزرگ ترین نشانه های آشکار فضل امام هشتم ، مجالس مناظره و بحث و گفتگویی بود که گاهی به وسیله مأمون تشکیل می شد .
اینک اجازه دهید با هم در یکی از این مجالس حاضر شویم و ببینم در آنجا چه می گذرد : حسن بن
محمّد نوفلی گوید : ما در پیشگاه حضرت رضاعلیه السلام در حال گفتگو بودیم که یاسر ، پیشکار امام رضا ، وارد شد و عرض کرد : سرورم ! امیر تو را سلام می رساند و می گوید : برادرت به فدایت ! اصحاب اندیشه ها و پیروان ادیان و متکلمان از هر کیش و آیینی به نزد من گردآمده اند اگر گفتگو و مناظره با آنان را خوش دارید ، فردا صبح به نزدما بیایید و اگر آمدن بدین جا بر شما گران است ، خود را رنجه مکنیدواجازه دهید که ما خدمت شما برسیم .
امام به یاسر فرمود : به امیر سلام برسان و بگو من از خواسته تو آگاه شدم و فردا صبح ، اگر خدا بخواهد ، به نزد تو خواهم آمد .
آنگاه امام هدف مأمون را از تشکیل چنین مجالسی بیان کرد و گفت که مأمون می خواهد از ارج و عظمت وی بکاهد ، زیرا مأمون گمان می بردکه وی در برابر طرف مقابلش از گفتن پاسخ در می ماند .
امام به نوفلی ) راوی این ماجرا ( گفت : “ای نوفلی ! آیا می خواهی بدانی که مأمون چه وقت از این کار خودپشیمان می شود ؟ گفتم : آری .
فرمود : مأمون هنگامی از این کار پشیمان خواهد شد که ببیند من پیروان تورات را با استدلال به تورات و پیروان انجیل را با استدلال به انجیل و پیروان زبور را با استدلال به زبوروصابئیان را به زبان عبری و آتش پرستان را به زبان پارسیشان و رومیان را به زبان رومی و
سایر اصحاب اندیشه ها را هر یک به زبان خود آنهامجاب و محکوم سازم .
هنگامی که هر گروهی را محکوم و بطلان سخن ودلیلش را آشکار ساختم و به گفته خود متقاعدش کردم مأمون در می یابدکه جایگاهی که او بر آن تکیه داده است سزاوار وی نیست .
در این هنگام است که مأمون از کرده خود پشیمان خواهد شد .
“وَلاحَوْلَ وَلا قُوَّهَ إِلّا بِاللَّهِ الْعِلِی الْعَظیمِ” .
( ۴۷ ) در ادامه این حدیث آمده است : چون امام به مجلس مأمون وارد شد ، خلیفه از جا برخاست .
محمّد بن جعفر ) عموی امام رضا ( و تمامی بنی هاشم نیز به احترام امام از جای برخاستند و همچنان ایستاده بودندوامام رضا ومأمون نشسته بودند تا امام به آنها اجازه جلوس داد .
مأمون روبه امام رضا کرد و ساعتی با آن حضرت مشغول گفتگو شد و سپس به جاثلیق روی کرد و گفت : ای جاثلیق ! این پسر عمویم علی بن موسی بن جعفر است .
دوست دارم با انصاف با وی در مباحثه شوی .
جاثلیق گفت : ای امیرالمؤمنین ! چگونه می توانم با مردی که کتاب و پیامبرش را باورندارم مناظره کنم ؟ حضرت رضا بدو فرمود : “ای نصرانی ! اگر من از انجیل خودت برای تو دلیل آورم آیا بدان اقرارمی ورزی ؟ ” جاثلیق پاسخ داد : آیا مگر من می توانم آنچه را که انجیل گفته ، انکارکنم ؟ بلی بخدا سوگند اگر هم مخالف اعتقاد من باشد ، بدان گردن می نهم .
سپس امام رضا آیاتی از انجیل
را برای او خواند و به وی ثابت کرد نام پیامبرصلی الله علیه وآله در انجیل آمده است و تعداد حواریین عیسی علیه السلام و احوال آنان را برای وی بازگفت و دلایل فراوان دیگری برای وی آورد که جاثلیق به هر کدام اقرار کرد .
سپس آن حضرت قسمتهایی از کتاب اشعیا و غیر آن را برای جاثلیق برخواند تا آنکه جاثلیق گفت : باید کسی جز من از تو پرسش کند به حق مسیح سوگند گمان نمی کردم درمیان دانشمندان مسلمانان مانند تو باشد .
سپس روبه مأمون کرد وگفت : به خدا سوگند گمان نمی کنم که علی بن موسی در مورد این مسائل بحث کرده باشد ، وما از او این را ندیده بودیم ، آیا او در مدینه در این گونه موارد سخن می گفت ویا اهل کلام گرد او جمع می شدند ؟ گفتم : حجاج به نزد حضرتش می آمدند و از حلال و حرام از اومی پرسیدند و او بدیشان پاسخ می گفت و چه بسا کسانی هم که حاجتی داشتند نزد او می آمدند .
محمّد بن جعفر گفت : ای ابومحمّد ! من بیم آن دارم که این مرد ) مأمون ( به امام رضا رشک ورزد و او را مسموم کند و یا به بلایی دچارسازد پس بدو اشاره کن که دست از این سخنان بردارد .
گفتم : اونمی پذیرد .
این مرد ) مأمون ( تنها می خواهد امام را بیازماید که آیا چیزی از علوم پدرانش در نزد آن حضرت هست یا نه .
محمّد بن جعفر به من گفت :
به امام رضا بگو که عمویت از این سخنان خشنود نیست و مایل است به خاطر برخی مسائل از ادامه این سخنان خودداری کنی .
چون به منزل امام رضا برگشتیم ، آن حضرت را از گفتار محمّد بن جعفر ) عموی امام ( مطلع ساختم .
پس امام تبسّمی کرد و فرمود : “خداوند عمویم را حفظکند ! نمی دانم چرا از این سخنان اظهارناخشنودی کرد .
ای غلام به نزد عمران صائبی برو و او را نزد من آر” .
عرض کردم : فدایت شوم من جای او را می شناسم .
او نزد برخی ازبرادران شیعه ماست .
فرمود : اشکال ندارد .
استری برای او ببرید .
من به سوی عمران روانه شدم و او را نزد حضرت بردم .
او بسیارشادشد وجامه ای خواست و به وی خلعت بخشید و ده هزار درهم نیزخواست و به وی صله داد .
پس من عرض کردم : فدایت شوم کار جدّت ، امیرالمؤمنین علیه السلام ، راکردی .
فرمود : چنین می بایست کرد .
سپس شام خواست و مرا در طرف راست و عمران را در طرف چپ خویش نشانید .
چون از خوردن دست کشیدیم ، به عمران فرمود : با همراه برگرد و صبح نزد ما بیا تا تو را ازخوراک مدینه اطعام کنیم .
پس از این دیدار متکلّمان ادیان نزد عمران گرد می آمدند و او بطلان سخنان و عقاید آنها را ثابت می کرد تا آنجا که ازگفتگو با او اجتناب می کردند ومأمون نیز به وی ده هزار درهم صله دادوفضل هم پول و استر
به وی بخشید وامام رضاعلیه السلام هم صدقات بلخ رابدو بخشید و بدین ترتیب وی به ثروتی سرشار دست یافت .
( ۴۸ ) داستان آماده شدن امام برای برگزاری نماز عید ، که نظام را با بیم وهراس مواجه کرد ، خود گواه دیگری است بر آنکه امام فرصتی را ازدست نمی داد مگر آنکه از آن برای اعلان دعوت خویش و اینکه وی به خلافت از بیت عبّاسی ، سزاوارتر و شایسته تر است بهره برداری می کرد .
) چون عید فرا رسید ، مأمون فرستاده ای به سوی امام رضا روانه کردواز او خواست بر استر خویش سوار شود و در مراسم عید حضور یابد تادل مردم آرام گیرد و فضیلتش را بشناسند و دلهایشان بدین حکومت خجسته روشن شود .
امام رضا به مأمون پیغام داد و فرمود : تو از شروطمیان من وخود درباره عدم دخالت من در امور حکومت آگاهی .
مأمون پاسخ داد : من بدین وسیله می خواهم ولایتعهدی تو در ژرفای دل مردم و سپاه و چاکران استوار شود و دلهای آنان آرام پذیرد و به فضلی که خداوند متعال به تو ارزانی داشته ، اقرار ورزند ، چون مأمون در این باره بسیار گفت و اصرار کرد .
امام بدو فرمود : “ای امیرالمؤمنین ! اگر مرا از این تکلیف عفو کنی ، برای من خوشتر است واگر نکنی چنان بیرون خواهم آمد که رسول خداصلی الله علیه وآله و علی بن ابی طالب علیه السلام بیرون می آمدند” .
مأمون پاسخ داد : هر طور که می خواهی بیرون آی .
مأمون به
فرماندهان و مردم دستور داد که صبح زود بر در سرای امام رضا گردآیند .
مردم از زن و مرد و کودک به خاطر آن حضرت در خیابانهاو بامها نشسته بودند .
فرماندهان نیز بر در خانه امام رضا گردآمده بودند .
چون خورشید بر آمد ، امام رضاعلیه السلام غسل کرد و عمامه ای سپید ازکتان بر سر بست و قسمتی از آن را بر روی سینه اش و قسمتی دیگر را میان شانه هایش افکند .
سپس اندکی از جامه خود را بالا گرفت و به خادمان خویش فرمود : شما نیز همان کنید که من می کنم .
سپس عصایی به دست گرفت و از خانه بیرون آمد ما روبه روی حضرتش بودیم .
او پابرهنه بودو جامه اش را تا نیمه ساق بالازده ودامن لباسهای دیگر را هم به کمر زده بود .
او به راه افتاد و ما هم پیشاپیش او به راه افتادیم .
وی سرش را به سوی آسمان بالا کرد و چهار تکبیر گفت .
به نظر ما می رسید که هواودیوارها هم به آن تکبیرهای حضرت پاسخ می گفتند .
فرماندهان آراسته و مسلّح در حالی که بهترین جامه های خود رادربرکرده بودند بر در سرای آن حضرت انتظار وی را می کشیدند .
ماپای برهنه و دامن به کمر زده در برابر آنها ظاهر شدیم .
چون امام از خانه بیرون آمد ، توقف کوتاهی کرد و فرمود : “اللَّهُ أَکْبَرُ ، اللَّهُ أَکْبَرُ ، اللَّهُ أَکْبَرُ عَلی ما هَدانا ، اللَّهُ أَکْبَرُ عَلی ما رَزَقَنامِنْ بَهیمَهِ الْأَنْعامِ ، وَالْحَمْدُ للَّهِ ِ عَلی ما أَبْلانا”
.
آن حضرت صدای خویش را بالابرد ما نیز صداهای خود را بالابردیم .
شهر مرو از گریه و فریاد به لرزه درآمد .
امام سه بار این ذکر را تکرارفرمود .
فرماندهان از مرکوبهای خویش پایین آمدند و چکمه هایشان را ازپای بیرون کردند .
شهر مرو یکپارچه می گریست و هیچ کس نمی توانست از گریه و شیون خودداری کند .
امام رضاعلیه السلام هر ده گامی که برمی داشت می ایستاد و چهار تکبیر سرمی داد چنان که ما خیال می کردیم زمین ودیوارها به حضرتش پاسخ می گویند .
خبر این ماجرا به گوش مأمون رسید .
فضل بن سهل ذو الریاستین به اوگفت : ای امیرالمؤمنین ! اگر رضا بدین گونه به مصلی برسد مردم فریفته اوخواهند شد ، به مصلحت است که از او بخواهی بازگردد ! ! مأمون نیز فوراً کسی را پیش آن حضرت روانه کرد .
امام رضا کفش خودرا خواست و آنرا به پاکرد و بازگشت .
( ۴۹ )
پاورقی
۴۴ ) بحارالانوار ، ج ۴۹ ، ص ۱۴۴ .
۴۵ ) بحارالانوار ، ج ۴۹ ، ص ۱۵۳ – ۱۵۲ .
۴۶ ) بحارالانوار ، ج ۴۹ ، ص ۱۴۴ .
۴۷ ) بحارالانوار ، ج ۴۹ ، ص ۱۷۴ و۱۷۵ .
۴۸ ) بحارالانوار ، ج ۴۹ ، ص ۱۷۷ – ۱۷۵ ) با اختصار ( .
۴۹ ) بحارالانوار ، ج ۴۹ ، ص ۱۳۴ و ۱۳۵ .
برگرفته از کتاب دانستنی های امام رضا علیه السلام دانستنی های رضوی۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *