امامت و رهبری، حاکمان زمان

تاج و تخت در عهد مروان

در ایام حکمرانی « مروان بن محمد جعدی » که به مروان حمار شهرت یافته بود ، اوضاع کشور به بدترین شرایط انفجار رسیده بود . قیامها و شورشها در بیشتر نقاط چنان آتش به پا کرده بود که سخت خاطر مروان را آشفته می ساخت . او حتی قادر نبود به شکایت والی خود در خراسان ، نصربن سیّار ، ترتیب اثر دهد . وی خود در آن سامان با آشوبها و شورشهای متعدّدی ، سخت دست به گریبان شده بود که قیام بنی عباس یکی از آنها به شمار می رفت . اینان به رهبری ابومسلم خراسانی مردم را به سوی خود فرامی خواندند به گونه ای که این دعوت روزبه روز دامنه گسترده تری می یافت .
این رویدادها همه حاکی از انزجار شدید مردم بود که نسبت به حکومت بنی امیّه و سلطنت مبتنی بر ستم و تجاوزشان ابراز می شد . غارت اموال مردم ، زورگویی در تعیین سرنوشت ملّت و سلب آزادی و امکاناتشان . این مسایل با توجه به پاره ای از امور که آن روزها در جریان بود ، بخوبی بر ما آشکار است .
مثلاً می بینیم که فرمانداران به چیزهایی طمع می کردند که بر آدمی قبول آن دشوار می نماید . خالد قسری می خواست که فقط حقوق سالانه اش بیست میلیون درهم باشد و چون اختلاس و دزدیهایش را هم حساب کنیم می بینیم که درآمدش به صد میلیون درهم می رسید . ( ۱ ) حال در جایی که فرماندار
دارای چنین وضعی باشد ببینید وضع خود خلیفه چگونه است . خلیفه ای که با همه ارزشها و صفات خوب و کمالات انسانی دشمنی می ورزید . خلیفه به گونه ای تحقیرآمیز به مردم می نگریست . در این باره « کمیت » شاعر چنین سروده است :
به مردم چنان می نگریست که گویی صاحب گله ای است که گوسفندان خود را بع بع کنان به هنگام غروب می نگرد به انگیزه چیدن پشم و انتخاب یک رأس فربه ، همراه با لذّت از فریاد و زجر چهارپایان . ( ۲ )
آری ، ملّت سراپا یقین شده بود که دیگر بنی امیه حقّی ندارند که خود را همچون رهبران امّت بر مردم تحمیل کنند . آنان حتماً فاقد صلاحیّت در اداره امورند و اگر وضع همین گونه ادامه یابد ، مردم همگی رو به نیستی کشیده می شوند .
از این رو از جای برخاستند و بر امویان شوریدند و برخی از حقوق خود را از ایشان بازستاندند ، و این شیوه آن چنان ادامه یافت تا سرانجام کشور از وجودشان پاک شد و دیگر اثری از آنان برجای نماند .
پیروزی عباسیان امری طبیعی بود
از اینجا درمی یابیم که چگونه پیروزی عباسیان در دستیابی به حکومت در آن زمان امری معجزه آسا یا خارق العاده نبود ، بلکه کاملاً طبیعی می نمود . چه اوضاع اجتماعی و شرایط حاکم در آن روزگار ، زمینه پذیرفتن هرگونه تغییر را در نهاد مردم آماده کرده بود . نه تنها مردم این آمادگی را پیدا کرده بودند ، بلکه به لزوم تحوّل در سطح
حکومت نیز معتقد شده بودند .
از این رو دیگر شگفت نیست اگر بگوئیم ، در شرایط آنچنانی هر انقلابی که رخ می داد قطعاً به پیروزی می رسید . عباسیان چیز ویژه ای برای خود نداشتند ، بلکه هر گروه دیگری هم که می خواست انقلاب کند اگر در آن شرایط قرار می گرفت و از همان شگرد عباسیان سود می جست و مردم را به سوی خود فرامی خواند ، بی شک به پیروزی می رسید . شگرد عباسیان را می توان در سه جهت مشخص ، بیان کرد :
جهت نخست
« خویشتن را چنین معرفی می کردند که تنها برای نجات مردم از شرّ بنی امیّه آمده اند . یعنی آمده اند تا امّت مسلمان را از دردسر و ظلم و تجاوزهای بی حدّ و حساب این سلسله رهایی می بخشند . تبلیغ عباسیان همواره بشارتی به رهایی بود و در ضمن به مردم نوید می داد که می خواهند حکومتی عادلانه مبنی بر برابری ، صلح و امنیت برپا کنند . درست مانند تبلیغهای انتخاباتی که مملوّ از وعده و دلخوشی دادن به مردم است . عباسیان نیز مانند سیاستمداران زمان ما مردم را به آرزوهای شیرین مجذوب خویشتن می نمودند . همین وعده ها و همین ایجاد آرزوها بود که بعداً همان مردم را بر ضدّ حکومت بنی عبّاس برانگیخت ، چه دیدند که آنان نیز علیرغم وعده های خود پایه های حکمرانی را براساس طغیان و عطش سیری ناپذیری برای ریختن خون مردمان نهاده اند . » ( ۳ )
جهت دوم
عباسیان در نهضت خود بر تازیان زیاد تکیه نکردند ، چه آنان در اندرون خود به دسته بازی و تجزیه گرائیده بودند . در عوض ، دست کمک به سوی غیرعرب ها دراز کردند که اینان در آن زمان به چشم حقارت نگریسته می شدند و در محرومیّت شدیدی حتی از ساده ترین حقوق مشروع خویش که در پرتو اسلام کسب کرده بودند ، بسر می بردند . حجّاج دستور داده بود که در کوفه جز امام عرب زبان با مردم نماز نگذارد ، و روزی هم به شخصی گفته بود که جز اعراب کسی شایستگی مقام قضاوت را ندارد .
( ۴ )
از قلمرو بصره و سرزمینهای اطراف آن هر چه غیرعرب بود اخراج گردید . این آواره گان در تظاهرات خود فریاد « وامحمّدا ! وا احمدا ! » سر داده بودند و بیچارگان نمی دانستند به کجا بروند . البته اهالی بصره نیز از در همدردی با آنان وارد شده در این ظلم ناروا با ایشان همصدا گردیدند . ( ۵ )
برخی می گفتند : « نماز به یکی از اینها شکسته می شود : خر ، سگ ، و غیرعرب ( که مولی خطاب می شدند ، یعنی : برده آزاد شده ) . . » . ( ۶ )
روزی معاویه از افزایش جمعیت موالی به خشم آمد و تصمیم گرفت که نیمی از آنان را از دم تیغ بگذراند ، ولی « احنف » وی را از این کار برحذر داشت . . ( ۷ )
روزی هم یکی از موالی دختری از قبیله بنی سلیم را به زنی گرفت . « محمد بن بشیر خارجی » بیدرنگ سوار بر اسب خود شد و به مدینه آمد و نزد حکمران آنجا که « ابراهیم بن هشام بن اسماعیل » بود ، دادخواهی کرد . حکمران ، شوهر عجم را فراخواند و پس از اجرای صیغه طلاق صد ضربه شلاق هم به او زد و علاوه بر همه اینها دسور داد تا موهای سر ، ابرو و ریشش را بتراشند . . آنگاه محمد بن بشیر خرسند از این پیروزی اشعاری سرود ، از جمله گفت :
« داوری به سنّت و صدور حکم به عدالت انجام گرفت »
« و خلافت هرگز به آنان که دورند نمی رسد . » ( ۸ )
شکست حکومت مختار نیز به عاملی جز این نبود که وی از غیر عربها کمک می گرفت . همین امر سبب شد که اعراب از گِردَش پراکنده شوند . ( ۹ )
ابوالفرج اصفهانی می گوید : « . . عرب همچنان یکّه تاز بود تا روزی که دولت عبّاسی تشکیل شد . وقتی یک عرب از خرید برمی گشت و بر سر راه خود یک عجم را می دید ، کالای خود را به سویش پرتاب می کرد و او هم موظّف بود که بارش را به منزل برساند . » ( ۱۰ )
فرزندان خلیفه اگر از زنان عجمشان زاده می شدند هرگز صلاحیّت رسیدن به مقام خلافت را پیدا نمی کردند . ( ۱۱ )
و خلاصه برخی گفته اند : کشتن امام حسین کار بزرگی بود که از پی آن امویان براحتی توانستند جلوی یورش ایرانیان را از ورود به اسلام بگیرند . . . . ( ۱۲ )
بنابراین ، دیگر بسیار طبیعی می نمود که موالی ( غیرعرب ها ) در ره رهایی از سلطه چنین حکومتی از بذل جان دریغ نکنند ، و انتظار می رفت که عباسیان بر چنین نیرویی تکیه زنند ، همچنان که از آنان نیز انتظار می رفت که دعوت عباسیان را به گرمی پذیرا شوند .
جهت سوم
در آغاز کار ، عباسیان کوشیدند که انقلاب و دعوت خویشتن را در رابطه با اهل بیت انجام دهند .
اکنون بر ما لازم است که نظر به اهمیّت این موضوع
بحث خود را گسترده تر عنوان کنیم . چه این شگرد آثار مهمّی در طول تاریخ برجای نهاد .
به علاوه ، همین خطّ بود که عباسیان بیش از همه روی آن حساب می کردند و آن هم بی اساس نبود ، چه عامل اصلی رسیدنشان به قدرت هم همین بود .
اینک بیان مشروح ما :
چه هنگام و چگونه عباسیان دعوت خود را آغاز کردند ؟
مسأله مهمی که اکنون باید بدان بپردازیم آشنایی با زمان دعوت عباسیان و همچنین شگردی است که آنان در این راه به کار می بردند .
این دعوت نخست از سوی علویان آغاز شد . دقیقاً نخستین اقدام از سوی ابوهاشم یعنی عبداللَّه محمد بن حنفیّه صورت گرفت که صف شورشیان را نظم بخشید و افرادی را به زیر پرچم خویش گرد آورد . مانند : محمّدبن علی ّ بن عبداللَّه بن عباس ، معاویه بن عبداللَّه بن جعفر بن ابیطالب ، عبداللَّه بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلّب ، و دیگران . . .
این سه تن به هنگام وفات بر بالین ابن حنفیّه حاضر شدند و او نیز آنان را از جریان کار انقلابیون آگاه ساخت .
پس از مرگ « معاویه بن عبداللَّه » فرزندش عبداللَّه نیز مدّعی وصایت از سوی پدر گردید . وی معتقدانی گرد خود جمع آورده بود که پنهانی قایل به امامتش بودند و این بود تا روزی که به قتل رسید .
اما « محمد بن علی » ( پدر سفّاح و منصور ) بسیار زیرک و کاردان بود . همین که به وسیله ابوهاشم انقلابیون را
شناسایی کرد تمام نیروی خود را بکار برد تا با زیرکی در آنان نفوذ کرده همه را به زیر سلطه خویش درآورد ( ۱۳ ) و نگذارد که به معاویه بن عبداللَّه یا فرزندش نزدیک شوند .
محمدبن علی همچنان با احتیاط کامل و به گونه ای پنهان گام برمی داشت ، و بدین سان او به اقدامات زیر پرداخته بود :
۱ از علویان کناره می گرفت ، چه آنان آوازه و اعتبار بیشتری از وی داشتند . اما در ضمن اگر می توانست از نفوذشان به نفع خود و دعوت خویشتن سود می جست . این کار را نه او بلکه فرزندانش نیز دنبال کردند که خواهید دید . . .
۲ همچنین از گروه های مختلف سیاسی که به نفع او کار می کردند نیز دوری می گزید .
۳ از همه مهمتر آن که پیوسته توجّه فرمانروایان اموی را از خود و فعالیتهایشان منصرف می ساخت و همیشه ردّ پا برایشان گم می کرد .
به انگیزه همین مسایل بود که محمد بن علی سرزمین خراسان را برگزید و پیروانش را به آنجا گسیل داشت و به دستشان سفارشنامه معروف خود را سپرد . در این سند سرزمینها و شهرهای اسلامی بدین گونه تقسیم بندی شده بود : این قسمت مربوط به علویان است ، آن یکی عثمانی ، دیگری سفیانی و این قسمت را هم ابوبکر و عمر تحت سیطره خود درآورده اند . . .
محمدبن علی مبلّغان خود را از تماس گرفتن با فاطمیان برحذر می داشت ولی خود و اطرافیانش و دیگرکسانی که بعداً
به راه او رفتند ، نزد علویان تظاهر به همبستگی می کردند ، می گفتند این دعوت و نهضت به خاطر آنان است . ولی از آن میان تنها عدّه کمی بودند که به حقیقت امر آگاه بودند و می دانستند که اوضاع دارد به نفع عباسیان جریان پیدا می کند .
شعارهایی که برای پیروان خود ساخته بود مبهم و چندپهلو و قابل انطباق با هر گروه و دسته ای بود . مانند : « خشنودی آل محمّد » ، شعار « اهل بیت » و از این قبیل . . . .
تا چه حدّ دعوت عباسیان پنهانی صورت می گرفت ؟
ظاهراً یکی از شیفتگان شعارهای مزبور شخص « عبداللَّه بن معاویه » بود ، زیرا مورّخان از جمله ابوالفرج در « مقاتل الطالبیین » ص ۱۶۸ چنین می نویسد :
چون « ابن ضباره » بر عبداللَّه بن معاویه فایق آمد ، راه خراسان را در پیش گرفت . آنگاه وی نزد ابومسلم رفت تا مگر یاریش کند . ولی ابومسلم او را دستگیر و زندانی کرد و سپس مقتولش ساخت .
این جریان به وضوح بیانگر آن است که عبداللَّه انتظار کمک از ابومسلم می داشت ، چه می پنداشت که ابومسلم به حقیقت به نفع اهل بیت و خرسندی خاندان محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم تبلیغ می کند . بیچاره هرگز به مغزش خطور نکرده بود که این دعوت فقط به نفع عباسیان است و بدین گونه این جریان داشت با زیرکی تمام صورت می گرفت ؟
شاید بتوان گفت که محمد بن علی توانسته بود
جریان مزبور را حتی از دو فرزند خود ، سفّاح و منصور نیز پنهان نگاه بدارد . چه می بینیم که آن دو همراه با بنی هاشم ، چه عباسیان و چه علویان ، و نیز برخی از امویان ( ۱۴ ) و چهره های قریش به عبداللَّه بن معاویه پیوستند که قیامش به سال ۱۲۷ در کوفه بود و سپس در شیراز ، که در آنجا توانست سلطه خود را بر فارس و اطراف آن ، حُلوان ، قومس ، اصفهان ، ری ، همدان ، قم و اصطخر و راههای آبی کوفه و بصره گسترده ، موقعیّتی بس عظیم به دست آورد . ( ۱۵ )
منصور از سوی عبداللَّه بن معاویه حاکم سرزمین « ایذج » ( ۱۶ ) شد و دیگران نیز بر سایر سرزمین ها از سوی وی به فرمانروایی منصوب گردیدند . این که منصور به عنوان یک هاشمی این سمت را پذیرفت خود دلیل بر آن است که وی نمی دانست پدرش از آغاز سده یک ، یعنی پیش از خروج عبداللَّه بن معاویه ، به مدت ۲۸ سال در راه هدف و پیشبرد امر عباسیان به جان می کوشید و برایشان تبلیغ می کرد . برعکس ، منصور چنان می پنداشت که تبلیغ به سود اهل بیت و خشنودی آنان است؛ و طبیعی است منظور از اهل بیت ، علویان است چه این واژه بطور اطلاق بر آنان دلالت می کرد .
در غیر این صورت ، اگر محمد بن علی دارای دعوت روشن و شناخته شده ای می بود و منصور هم از آن آگاهی کامل
می داشت ، پذیرفتن حکومت بر ایذج که ازسوی عبداللَّه بن معاویه به وی تفویض گشته بود ، برای دعوت پدرش ( محمد بن علی ) جداً زیان داشت و بر آن ضربه مهلکی وارد می ساخت . مگر آن که بگوییم در آنجا هدف مهمتر دیگری وجود داشت که این مطلب از زیرکی آنان حکایت خواهد کرد . یعنی آنان نظرشان این بود که اگر دعوتشان به پیروزی برسد هیچ ، و گرنه در صورت موفقیت عبداللَّه بن معاویه ، وجهه خود را به عنوان یاری دهندگان او حفظ کرده ، در مواضع قدرت همچنان باقی خواهند ماند . پس می توانیم بیعت مکرّر عباسیان را با محمد بن عبداللَّه علوی این گونه تفسیر کنیم .
به علاوه پاسخ منصور نیز توجیه می گردد که روزی به شخصی که از وی درباره محمد بن عبداللَّه علوی می پرسید ، گفت : « او محمد بن عبداللَّه بن حسن بن حسن ، و مهدی ما اهلبیت می باشد » . ( ۱۷ ) و نیز در مجلسی که به بیعت با محمد انجامید گفته بود : « مردم از همه بیشتر به این جوان تمایل دارند و از همه سریعتر دعوتش را می پذیرند . » . و باز از اموری که ثابت می کند که عباسیان تا چه حد دعوت خود را پنهان می داشتند این که ابراهیم امام با شادی مژده اخذ بیعت رابرای خویشتن در خراسان می داد ، در حالی که خودش در مجلسی حضور یافته بود که داشتند برای محمد بن عبداللَّه بن حسن تجدید بیعت می کردند .
بنابراین
، چنین نتیجه می گیریم که عباسیان چهره خویش را پیوسته در نقاب علویان می پوشاندند ، آنان را فریب می دادند و معتقد بودند که اگر در فعالیتهای زیرزمینی خویش پیروز شوند بیعتشان با علویان و تبلیغاتشان به نفع ایشان زیانی به حال خودشان نخواهد داشت . و اگر هم شکست بخورند باز مواضع نفوذ و قدرتی در حکومت پسرعموهای خویش اشغال خواهند کرد .
این بود خلاصه آنچه که می توان درباره دعوت عباسیان بازگو کرد . اکنون لازم است اندکی بیشتر به شرح مراحلی که برشمردیم بپردازیم ، بویژه آن قسمت را بیشتر توضیح دهیم که این دعوت مربوط به اهلبیت و علویان می شد تا ببینیم اینان خود تا چه حد به این همبستگی اعتماد می داشتند .
رابط انقلاب با اهل بیت ضروری می نمود . . .
عباسیان ناگزیر بودند که میان انقلاب خود و اهل بیت خطّ رابطی ترسیم کنند ، به چند دلیل :
نخست : آن که بدین وسیله توجه فرمانروایان را از خویشتن به جای دیگر منصرف می ساختند .
دوم : آن که مردم بیشتر به آنان اعتماد می کردند و از پشتیانی شان برخوردار می گردیدند .
سوم : آن که دعوت خود را بدین وسیله از ابتذال و برانگیختن شگفتی مردم می رهانیدند . چه اینان در سرزمینهای اسلامی ، آنچنان از شهرت کافی برخوردار نبودند و مردم نیز برای هیچ یک از آنان ، برخلاف علویان ، حقّ دعوت و حکومت را نمی شناختند . از این رو با وجود علویان ، دعوت عباسیان اگر به سود خودشان آغاز می شد
امری فریب آمیز و باورنکردنی می نمود .
چهارم : آن که می خواستند اعتماد علویان را نیز به خود جلب کنند و این از همه برایشان مهمتر بود . چه می خواستند بدین وسیله رقیبی در میدان تبلیغ و دعوت نداشته باشند و نمایش این که دارند به نفع علویان تبلیغ می کنند خود آنان را از تحرّک بازدارند .
لذا می بینیم که « ابوسلمه خلال » در مقام عذرخواهی از « ابوالعباس سفّاح » که چرا به امام صادق علیه السلام نامه نوشته و تبلیغ را به نام او و برای بیعت با وی انجام داده ، چنین اظهار می دارد : « می خواستم تا بدین وسیله کار خودمان استواری یابد » . ( ۱۸ )
و براستی هم همین گونه شد . عبّاسیان با این شگرد که دعوت خود را به اهل بیت پیوستگی دادند ، پیروزی بزرگی را در انقلاب خویشتن کسب کردند ، و چنان به قدرت و عظمتی دست یافتند که از تیررس هر صاحب ادّعایی فراتر رفتند . آنان با این شگرد تمایل و تأیید امت اسلامی بویژه اهل خراسان را به خود جلب کردند . اهل خراسان کسانی بودند که دور از جنجال بدعتگزاران و سیاست بازان می زیستند و کسانی بودند که « هر چند از کوفیان نسبت به اهل بیت کمتر غلوّ می کردند ولی به نفع ایشان با حماسه بیشتری تبلیغ می کردند » . ( ۱۹ ) چه آنان راه و رسم محمّد و قرآن را تنها به شیوه علی بن ابی طالب علیه السلام آموخته بودند . ( ۲۰ )
مردم خراسان هرگز فراموش نکرده بودند که در ایّام زمامداری امویان چه ظلمها و عقوبتهایی را نمی کشیدند . از این رو دیگر طبیعی بود که آماده پذیرفتن هرگونه دعوتی بودند که از سوی اهل بیت آغاز می شد . آنان حتی حاضر به جانفشانی در این راه گشته بودند و از آنجا که سرزمینشان از مرکز حکومت ، شام ، به دور بود ، جولانگاه دستجات و احزاب متخاصم با یکدیگر مانند عراق نشده بود . در عراق وجود شیعیان ، خوارج ، مرجئه و دیگر گروهها اوضاع را برای حکومت عباسیان بسی نامساعدتر از خراسان می نمود . لذا دیدیم که این مردم خراسان بودند که به خاطر دوستی با اهل بیت پایه های حکومت بنی عبّاس را استوار کردند و به همیاری و مساعدت و نیروی شمشیرهایشان خلافت این خاندان را بر دوش خود کشیدند . بعداً درباره ایرانیان و راز شیعه بودنشانبه ویژه اهل خراسانسخن مشروح تری در فصل « آرزوهای مأمون » و دیگر فصول خواهیم آورد .
پاورقی
۱ السیاده العربیه ، ص ۳۲ ، در البدایه و النهایه ۹/۳۲۵ چنین آمده که
درآمد خالد قسری در سال ۱۳ میلیون دینار و درآمد فرزندش یزید ده میلیون
دینار بوده است .
۲ الهاشمیّات ، ص ۲۶ و ۲۷ .
۳ به امبراطوریه العرب مراجعه کنید .
۴ ضحی الاسلام ۱/۲۴؛ العقد الفرید ۱/۲۰۷؛ مجله الهادی ، سال ۲ ، شماره اول ، ص ۸۹؛ تاریخ التمدن اسلامی ، ۲ ، بخش ۴ ، ص ۳۴۳ .
۵ السیاده العربیه ، ص ۵۶ و ۵۷
، ضمناً به تاریخ التمدّن الاسلامی ، ۱ ، بخش ۲ ، ص ۲۷۴ ، نیز می توان مراجعه کرد .
۶ العقد الفرید ۲/۲۷۰ ( مصر ۱۹۳۵ ) ؛ تاریخ التمدن الاسلامی ، بخش ۴ ، ص ۳۴۱ .
۷ دو مدرک فوق الذکر .
۸ الاغانی ۱۴/۱۵۰؛ ضحی الاسلام ۱/۲۳ و ۲۴ .
۹ السیاده العربیه ، ص ۴۰ ، به تاریخ التمدّن الاسلامی ۱ ، بخش ۲ ، ص ۲۸۲ و ۲۸۳ نیز می توان مراجعه کرد .
۱۰ ضحی الاسلام ۱/۲۵ .
۱۱ همان مدرک ، ۱/۲۵؛ العقد الفرید ۶/۱۳۰ و ۱۳۱ ( چاپ سوم ) .
۱۲ الصله بین التصوّف و التشیّع ، ص ۹۵ .
۱۳ شرح النهج ، معتزلی ۷/۱۵۰ .
۱۴ الاغانی ۱۱/۷۴؛ مقاتل الطالبین ۱۶۷؛ الوزراء والکتاب ، ص ۹۸ .
۱۵ انساب الاشراف ، ۶۳؛ الاغنی ۱۱/۷۴؛ مقاتل الطالبیین ، ص ۱۶۷؛ البدایه و
النهایه ، ۱۰/۲۵ ، ۲۶ و ص ۳؛ عمده الطّالب و در تاریخ الجنس العربی ، مدائن و
نیشابور نیز افزوده گردیده است .
۱۶ انساب الاشراف ، ص ۶۳؛ عمده الطالب ، ص ۲۲ ( چاپ بمبئی ) ، الوزراء والکتاب ، ص ۹۸ و ۹۹؛ فرج المهموم فی تاریخ علماء النجوم ، ص ۲۱۰ .
۱۷ مقاتل الطالبیین ، ص ۲۳۹ ، ۲۴۰ .
۱۸ تاریخ یعقوبی ۳/۸۷ .
۱۹ السیاده العربیه و الشیعه و الاسرائیلیات ، ص ۱۰۶ .
۲۰ مدرک پیشین ، ص ۳۹ .
رابطه قیام عبّاسی با اهل بیت
رابطه قیام عبّاسی با اهل بیت
ارتباط قیام عباسیان با تبلیغ به نفع اهل بیت در سه
یا چهار مرحله که مقتضای شرایط آن روزها بود ، صورت پذیرفت . هر چند این مراحل در بسیاری از موارد چنان با هم درمی آمیخت که قابل بازشناسی نبود ، ولی همه تابع شرایط مکانی ، زمانی و اجتماعیی بود که سخت دستخوش دگرگونی می بود .
مراحل مزبور بدین قرارند :
مرحله نخست : دعوت عباسیان در آغاز کار به نفع « علویان »
مرحله دوم : فراخوانی عباسیان به سوی « اهلبیت » و « عترت »
مرحله سوم : دعوت به جلب « رضا و خشنودی آل محمّد » .
مرحله چهارم : دعوی میراث خلافت برای خویشتن در عین آن که رابطه انقلاب خود را با اهلبیت نگاه می داشتند ، یعنی می گفتند : ما به خونخواهی علویان قیام کرده ایم و علیه ظلمی که بر فرازمان سایه گسترده ، نبرد می کنیم .
نخستین مرحله
چون دانستیم که دعوت عباسیان در آغاز به سود علویان صورت می گرفت دیگر نباید تعجب کنیم اگر بشنویم که تمام عباسیان حتی ابراهیم امام ، سفّاح و منصور مکرّر در مکرّر و به انگیزه های گوناگون ، برای علویان بیعت می گرفتند . این عمل چیزی نبود جز تضمین موفقیت برای نقشه هایشان که با دقت فوق العاده ای پس از بررسی موقعیّتشان در برابر علویان و مردم ترسیم کرده بودند .
این گونه اخذ بیعت را می توان نخستین مرحله از مراحل چهارگانه ای که قبلاً اشاره شد بدانیم .
از این رو می بینیم که علاوه بر همکاریشان با عبداللَّه بن معاویه ، با محمّدبن عبداللَّه بن حسن نیز چند بار
بیعت کردند .
روزی خاندان عباس و خاندان علی علیه السلام در « ابواء » که بر سر راه مکّه قرار داشت ، گرد هم آمدند . در آنجا صالح بن علی گفت : « شما گروهی هستید که چشم مردم به شما دوخته است . اکنون که خداوند شما را در این موضع گرد هم آورده ، بیایید و با یک نفر از میان خود بیعت کرده و سپس در افقها پراکنده شوید . از خدا بخواهید تا مگر گشایشی در کارتان بیاورد و شما را پیروز بگرداند . »
در اینجا ابوجعفر ، یعنی منصور ، چنین گفت : « چرا خود را فریب می دهید ؟ به خدا سوگند که خود می دانید که مردم از همه بیشتر به این جوان تمایل دارند و از همه سریعتر دعوتش را می پذیرند » ، و منظورش محمد بن عبداللَّه علوی بود . دیگران او را تصدیق کرده و همه دست بیعت به سویش گشودند ، حتی ابراهیم امام ، سفاح ، منصور ، صالح بن علی بجز امام صادق علیه السلام .
بیعت کنندگانی که هم اکنون ذکرشان به میان آمد دیگر تا روزگار مروان بن محمّد گرد هم نیامدند . سپس موقعیتی دیگر دست داد و آنان به مشورت با هم نشستند . شخصی نزد ابراهیم امام آمد و چیزی به او توصیه کرد که ابراهیم بیدرنگ از جای برخاست و عباسیان نیز او را همراهی کردند . علویان ماجرا را جویا شدند و آن شخص ناگهان به ابراهیم چنین گفت : « در خراسان برای تو بیعت گرفته شد و ارتش
در آنجا همه منتظر ورود تواند . . . .
منصور با محمد بن عبداللَّه علوی چند بار بیعت کرد : یکی در ابواء در مسیر مکّه ، و دیگر در مدینه و بار سوم نیز در خود مکّه در مسجدالحرام بیعت خود را تجدید کرد .
در اینجا درمی یابیم که چرا سفّاح و منصور حریص بر پیروزی محمد بن عبداللَّه علوی بودند . چه به موجب بیعت او مسایلی گردن گیرشان شده بود . ( ۲۱ )
به روایت « ابن اثیر » عثمان بن محمد بن خالد بن زبیر ، پس از کشته شدن محمد به بصره گریخت . او را دستگیر نموده نزد منصور آوردند . منصور به او گفت : ای عثمان آیا تو بودی که بر محمّد شوریدی ؟ ! . عثمان پاسخ داد : من و تو هر دو با او در مکّه بیعت کردیم . من بیعت خود را پاییدم ، ولی تو بدان خیانت کردی ، منصور او را دشنام داده ، دستور قتلش را صادر کرد . ( ۲۲ )
بیهقی می نویسد : چون سر بریده محمد بن عبداللَّه را از مدینه نزد منصور آوردند ، وی با من بیعت کرده بود ؟ » مطیر پاسخ داد : « به خدا گواهی می دهم که تو روزی می گفتی که تو خود با او بیعت کردی . » منصور فریاد برآورد که هان ! ای زنازاده . . . و سپس دستور داد که در چشمانش میخ فرو کنند تا دیگر از این مقوله سخن نگوید . ( ۲۳ )
از این قبیل روایات
آنقدر زیاد آمده که دیگر جای هیچ شکّی برای ما در این باره باقی نمی گذارد که دعوت عباسیان فقط برای علویان و به نام ایشان آغاز شده بود ، ولی بعداً آن را در راه مصالح خودشان به کار گرفتند .
مرحله دوم
دیدیم که دعوت عباسیان چگونه از مسأله علویان فاصله گرفت . دیگر حتی از تصریح نامشان نیز خودداری می کردند و با زیرکی و سیاست فراوانی به این جمله اکتفا می کردند که بگویند دعوتشان به سود « اهلبیت » و « عترت » تمام می شود ( نه به سود خود آنان ) .
مردم برای واژه « اهلبیت » مصداقی جز علویان نمی شناختند . از اطلاق این واژه ، اذهان خودبه خود متوجه چنین معنایی می شد ، زیرا در این باره آیات و روایات بسیاری شنیده بودند که در همه جا اهلبیت همین گونه به مردم شناسانده بودند . ابومسلم خراسانی ، کسی که عباسیان را به حکومت رسانید ، در نامه ای به امام صادق علیه السلام نوشت : « من مردم را به دوستی اهلبیت دعوت می کنم . آیا مایل به این کار هستید تا با شما بیعت کنم ؟ »
امام او را چنین پاسخ داد : « . . . نه تو مرد مکتب من هستی ، و نه روزگار ، روزگار من است » . ( ۲۴ )
سیدامیر علی پس از بازگویی این مطلب که عباسیان مدّعی وصایت از سوی ابوهاشم بودند ، می نویسد : « این داستان در برخی مناطق اسلامی پذیرفته شد ولی عموم مسلمانان که به نوادگان
محمد صلّی اللَّه علیه و آله وسلم دل بسته بودند ، زیر بار آن نمی رفتند لذا عباسیان دعوت خود را چنین عنوان می کردند که برای اهل بیت است ، و هم علاقه شدیدی نسبت به اولاد فاطمه ابراز می کردند و بر جنبش و جریان سیاسی خود ماسک حق طلبی و تضمین عدالت برای نوادگان پیامبر می زدند . . . » . ( ۲۵ )
وی همچنین می افزاید : « اهلبیت واژه جادویی بود که دلهای طبقات مختلف مردم را به هم می پیوست و همه را در زیر پرچم سیاه گرد هم می آورد . . . » . ( ۲۶ )
مرحله سوم
به مرور ، هر چه دعوت عباسیان بیشتر نیرو و نفوذ می یافت ، سایه علویان و اهلبیت از آن کم کم رخ برمی بست . تا آن که دیدیم سرانجام چنان دامنه دعوت را گستردند که عباسیان نیز در کنار علویان گنجانده شدند . از آن پس شعار « خشنودی آل محمّد » رهگشای دعوت گردید ، هر چند باز از فضایل علی سخن می رفت و کشتار و بی خانمان کردن فرزندانش پیوسته بر سر زبانها بود . با کوچکترین مراجعه به کتابهای تاریخی ، همه این نکات بخوبی روشن می گردد .
هر چند شعار جدید با عبارت « اهل بیت » و « عترت » و امثال اینها چندان فرقی نداشت ولی دیگر به ذهن عامّه مردم فقط علویان را متبادر نمی ساخت . با این همه هنوز مردم تحت تأثیر تبلیغهای گذشته چنین می پنداشتند که خلیفه آینده یک نفر علوی خواهد
بود ، و همین مطلب را خود علویان نیز باور می داشتند .
توضیحاتی درباره مرحله سوم
پیش از ورود به بحث درباره مرحله چهارم ، باید نکاتی چند را توضیح دهم :
الف : همزمان با تلاشی که جهت کنار زدن اهلبیت از شمول دعوت عباسیان مبذول می شد ، می بینیم که آنان هنوز برخورد مستقیمی با علویان نداشتند . در تمام مراحل دعوت خویش شدیداً از ابراز نام خلیفه ای که مردم را به سویش فرامی خواندند ، خودداری می کردند . گذشته از خلیفه ، حتی نام شخصی که می خواستند از مردم برایش بیعت بگیرند ، معلوم نبود چه بود . مردم مجبور بودند که فقط برای جلب « خشنودی آل محمد » بیعت کنند و دیگر مهمّ نبود که اصل بیعت به چه کسی تعلّق می گرفت ( تاریخ التمدّن الاسلامی ، جلد ۱ ، جزء ۱ ، ص ۱۲۵ ) .
شاید هدف عباسیان از این شیوه آن بود که دعوتشان به شخص معیّنی ارتباط پیدا نکنند که اگر روزی مُرد یا ترور شد ، سبب تضعیف دعوتشان گردد .
بههر حال « ابن اثیر » در کتاب خود ( الکامل ، ج ۴ ، ص ۳۱۰ ، رویدادهای سال ۱۳۰ ) تصریح می کند که ابومسلم از مردم بیعت برای رضا و خشنودی آل محمّد می گرفت . نظیر این مطلب در نوشته های مورّخین بسیار است که اکنون برخی از آنها را برایتان نقل می کنیم : در کتاب الکامل ، جد۴ ، ص ۳۲۳ چنین آمده که « محمد بن علی » مبلّغی را به سوی خراسان گسیل
داشت تا مردم را به « خشنودی آل محمد » فرابخواند بی آن که نامی از شخصی ببرد . گویا این شخص همان ابوعکرمه باشد که هم اکنون از او یاد خواهیم کرد .
محمد بن علی عباسی به ابوعکرمه گفت : « باید نخست افراد را به خشنودی آل محمّد فرابخوانی ، ولی چون خوب از کسی مطمئن شدی می توانی برایش جریان ما را تشریح کنی . . . اما به هر حال نام مرا همچنان پوشیده نگاه بدار مگر برای کسی که خوب به استواریش ایمان آوردی و از او مطمئن شده ، بیعتش را اخذ کرده باشی . . . »
سپس به او دستور داد که از اولاد و طرفداران فاطمه سخت احتراز جوید . ( ۲۷ )
احمد شلبی می گوید : « . . . عباسیان چنین نزد علویان وانمود می کردند که دارند به نفع ایشان کار می کنند ، ولی در باطن برای خود فعالیت می کردند . » ( ۲۸ )
احمد امین می گوید : « . . با این وصف ، یکی از شرایط کارشان آن بود که در بسیاری از موارد در دعوت خود نامی از امام نمی بردند تا از درانداختن شکاف میان هاشمیان احتراز جویند . . . » . ( ۲۹ )
اگر خلیفه در میان مردم شخصی شناخته شده و معیّن بود هرگز ابومسلم ، و سلیمان خزاعی به امام صادق علیه السلام و دیگر علویان نامه بیعت نمی نوشتند و دعوت خود را به نفع و به نام اینان انجام نمی دادند .
در پیش از نامه
ابومسلم به امام صادق علیه السلام سخن گفتیم و دیدیم چگونه در آن تصریح شده بود که وی مردم را فقط به دوستی اهلبیت ، بی آن که نامی از کسی برده باشد ، فرامی خواند .
یکی از آنان میگفت : روزی نزد حضرت صادق بودم که نامه ای از ابومسلم رسید . حضرت به پیک فرمود : « نامه تو را جوابی نیست . از نزد ما بیرون شو . » ( ۳۰ )
سید امیر علی نیز درباره ابومسلم چنین گفته است : « او تا این زمان پیوسته نه تنها دوستدار ، بلکه با سری پرشور مخلص فرزندان علی بود . » ( ۳۱ )
و صاحب قاموس الاعلام نیز چنین آورد : « ابومسلم نخست خلافت را تقدیم امام صادق نمود . ولی او آن را نپذیرفت . » ( ۳۲ )
اما ابوسلمه نیز چون اوضاع را پس از درگذشت ابراهیم امام به زیان خود دید ، در حالی که سفّاح در منزلش بود ، کسی را از پی امام صادق علیه السلام فرستاد تا بیاید و بیعت او را بپذیرد و نهضت را به نام او تمام کند . در ضمن ، نامه مشابهی نیز برای عبداللَّه بن حسن فرستاد . ولی امام صادق در نهایت هوشیاری و احتیاط خواهش او را نپذیرفت و نامه اش را سوزاند و پیک را نیز از پیش خود براند . ( ۳۳ )
هنگامی که پرچمهای پیروزی به اهتزاز درآمد ، ابوسلمه برای بار دوم به او نامه نوشت که : « هفتاد هزار جنگجو در رکاب ما آماده هستند ،
اکنون موضع خود را روشن کن » . امام صادق باز هم جواب ردّ داد . ( ۳۴ )
اما سلیمان خزاعی که طرّاح اصلی انقلاب خراسان بود ، سرنوشتش آن شد که روزی در مواجهه با عبداللَّه بن حسین اعرجکه هر دو ابوجعفر منصور را در خراسان همراهی می کردند ومنصور هم از سوی سفّاح به آن سامان آمده بودگفت : « امیدواریم کار شما ( علویان ) با موفقیّت تمام شود . به هر چه می خواهید ما را فرابخوانید » .
همین که ابومسلم از این ماجرا آگاه شد دستور قتل سلیمان را صادر کرد . ( ۳۵ )
تمام این جریانات دست کم دلالت بر آن دارند که بیشتر رهبران نهضت نمی دانستند که خلیفه قرار است از عبّاسیان سربرآورد و بنابراین نام او را به طریق اولی نمی دانستند .
ب : از مطالعات گذشته چنین برمی آید که عباسیان امر را بر مردم مشتبه کرده و آنان را فریب داده بودند ، چه در آغاز کار به زعمشان چنین آورده بودند که انقلاب به سود علویان تمام خواهد شد ، اما دیری نپایید که به فکر یافتن دفاع در برابر اعتراضهای آینده مردم افتادند . از این رو ، سلسله مراتب را این گونه جعل کردند که گفتند : امام از علی به ابن حنفیّه و سپس به ابوهاشم و از وی نیز به علی بن عبداللَّه بن عباس می رسد . اما این سخن چیزی جز همان عقیده « کیسانیّه » نبود .
مردم براستی فریب عباسیان را خوردند ، چه همواره می پنداشتند که دارند در راه
علویان گام برمی دارند . ( ۳۶ ) حتی عبداللَّه بن معاویه نیزچنان که گذشتاز حقیقت امر ناآگاه بود . یکی از فریب خوردگان که پس از مدّتها از خواب غفلت بیدار شد ، سلیمان خزاعی بود که پیوسته امید داشت نهضت به سود علویان تمام شود . ابومسلم خراسان نیز به نوبه خود فریب سفّاح را خورد و این نکته را خود روزی نزد منصور برملا کرد . ابراهیم امام نیز پیش از این فریب ابومسلم را خورده بود ، چه هر دو امامت و وصایت را برای خویشتن ادّعا می کردند و آیات مربوط به اهل بیت را طوری تحریف کرده بودند که بر خودشان تطبیق کند . پی آمد اینها همه آنبود که کار از دست اهلش خارج شد و در مکانی بس بیگانه حلول کرد . ( ۳۷ )
ج : از مطالبی که شایان دقّت در این مقام است ، خودداری امام صادق از پذیرفتن پیشنهادهای ابوسلمه و ابومسلم می باشد که اینان پیوسته اصرار داشتند که نهضت را برای او و به نام وی تمام کنند .
علت این امر آن بود که امام علیه السلام می دانست که این افراد هدفی جز رسیدن به آمال خود در زمینه حکمرانی و سلطه جویی ندارند . امام می دانست که آنها به زودی کسی را که دیگر به دردشان نخورد و یا در سر راهشان بایستد ، نابود خواهند کرد . این همان سرنوشتی بود که گریبانگیر ابومسلم ، سلیمان بن کثیر ، ابوسلمه و دیگران شد و دیدیم که همگی سرانجام به قتل رسیدند .
دلیل ما بر این
ادعا جوابی است که امام علیه السلام به ابومسلم داده بود : « نه تو مرد مکتب منی و نه این روزگار ، روزگار من است » . همین گونه گفتگویی که میان امام علیه السلام و عبداللَّه بن حسن گذشت به هنگام دریافت نامه ای از سوی ابومسلم که شبیه نامه ابومسلم بود . باز امام صادق در موقعیت دیگری فرمود : مرا باابوسلمه چه کار ، چه او شیعه و پیرو شخصی غیر من است .
د : سخنان صریح ابوسلمه و موضع امام در برابر وی و این که درباره اش می گفت : ابوسلمه شیعه کسی دیگر غیر ماست؛ نادرستی روایاتی را روشن می سازد که حاکی از تمایل راستین وی و ابومسلم به علویان می باشند ، روایاتی که می گویند ابومسلم به مجرّد ورود به خراسان خواهان یک خلافت علوی بود ، چنان که ذهبی ، شارح « شافیه ابی فراس » و نیز تاریخ خمیس این گونه نوشته اند . بر چنین تمایلی هیچ دلیلی جز نامه ای که بدان اشاره رفت ، وجود ندارد و دیدیم که هدف از این نامه نگاریها هم چیزی جز محکم کاری در امور آن هم به نفع عباسیان نبود ، به ویژه اگر توجه کنیم که ابومسلم خود چندین نهضت علویان را خنثی کرده بود . به قول خوارزمی ، ابومسلم طرفداران علویان را در هر دشت و بیابان و زیر هر سنگ و کلوخی که می یافت ، شدیداً تعقیب می کرد . ( ۳۸ )
مرحله چهارم
در این مرحله که عبّاسیان به پیروزی نزدیک شده بودند ، خلافت را
میراث خود مدّعی شدند . . ولی هنوز رابطه انقلاب خود را با اهل بیت از دو سو هنوز نگسسته بودند : نخست آن که ادّعای موروثی بودن خلافت را برای خود از طریق علی علیه السلام و محمد بن حنفیه ثابت می کردند .
دوم : آن که می گفتند علّت قیام ما به انگیزه خونخواهی علویان است .
سفّاح در نخستین خطابه خود در مسجد کوفه پس از ذکر بزرگی خدا و ارجمندی پیغمبر صلّی الله علیه و آله وسلّم گفت که ولایت و وراثت ( میراث خواری ) راه خود را گشودند و سرانجام هر دو به او رسیدند ، و سپس به مردم وعده های نیکو داد . ( ۳۹ )
داود بن علی نیز در نخستین خطابه اش در مسجد کوفه گفت : « شرافت و عزّت ما زنده شد و حق و میراثمان به ما بازگشت . . . » ( ۴۰ )
منصور نیز در خطبه ای چنین گفت : « . . . خدا ما را به خلافت گرامی داشت ، یعنی همان میراثمان که از پیامبرش به ما رسیده . . . » . ( ۴۱ )
اما پس از منصورو حتی در ایّام خود منصور چنان که توضیح خواهیم دادمجرای میراث خواری را هم تغییر دادند ، یعنی به جای آن که از طریق علی علیه السلام بدانند ، عبّاس را واسطه عامل میراث خواری شان قرار دادند . منتها بیعت با علی را نیز جایز می شمردند ، چه عبّاس نیز آن را جایز شمرده بود . بنابراین ، از منصور گرفته تا خلفای
بعدی همه عباس را واسطه دریافت ارث ادّعایی خویش می پنداشتند .
در نامه ای به محمّد به عبداللَّه بن حسن ، منصور می نویسد خلافت ارثی بود که عبّاس آن را همراه با چیزهای دیگر از پیغمبر به ارث برد ، لذا باید در اولادش باقی بماند . . . ( ۴۲ )
رشید هم می گفت : « از پیغمبر ارث برده ایم ، خلافت خدا در میان ما باقی می ماند » . ( ۴۳ ) امین نیز پس از مرگ پدرش رشید که برای خود بیعت می گرفت ، می گفت : « . . . خلافت خدا و میراث پیامبرش به امیرمؤمنان رشید ، رسید . . . » . ( ۴۴ )
و از این قبیل مطالب بسیار است که ما در اینجا فرصت بازگویی همه آنها را نداریم .
نکته مهمی که باید خاطر نشان کرد
وقتی حوادث تاریخی را پیگیری می کنیم می بینیم نخستین چیزی که خواستاران خلافت از آن دم می زدند ، خویشاوندی خودشان با رسول اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم بود . ابوبکر نخستین کسی بود که در روز « سقیفه » این شگرد را آغاز کرد ، سپس عمر بود که اعلام داشت کسی حقّ ندارد با آنان در طلب حجّت منازعه کند ، زیرا هیچ کس به لحاظ خویشاوندی از ایشان به پیامبر نزدیکتر نمی باشد ( نهایه الارب ، ج ۸ ، ص ۱۶۸ ، عیون اخبار قتیبه ، ج ۲ ، ص ۲۳۳؛ العقد الفرید ، ج ۴ ، ص ۲۵۸ ، چاپ دارالکتب العربی ، الادب فی
ظلّ التشیّع ، ص ۲۴ به نقل از البیان و التبیین جاحظ ) ؛ و زیرا که ایشان دوستان و خویشاوندان پیامبرند ( طبری ، جلد ۳ ، ص ۲۲۰ ، چاپ دارالمعارف مصر ، الامامه والسیاسه ، ص ۴ و ۱۵ چاپ الحلبی مصر ، شرح النهج معتزلی ، جلد ۶ ، ص ۷ ، ۸ ، ۹ و ۱۱ و الامام الحسین از عدیلی ، ص ۱۸۶ و ۱۹۰ ، و آثار دیگر ) ؛ می گفتند که ایشان عترت پیغمبر و جدا شده از اویند ( العثمانیه جاحظ ، ص ۲۰۰ ) و خلاصه با این سخنان انصار را از صحنه بیرون راندند چه ادّعای خلافت آنان را بر همین اساس ، بی اساس قلمداد می کردند .
ابوبکر نیز به حدیثی استدلال می کرد که نقّادان اهل سنّت ( چنان که در ینابیع المودّه حنفی آمده ) آن را حدیثی مستفیض شمرده اند ( یعنی حدیثی که مکرّر در مکرّر از پیغمبر نقل شده ) . پیغمبر در این حدیث می فرماید : « برای شما دوازده خلیفه خواهد بود که همه امّت بر آنان اجتماع کرده و همه نیز از قریشند » . استدلال ابوبکر به این حدیث پس از تحریف آن صورت می گرفت به این معنی که صدر آن را حذف کرده و به عبارت « امامان از قریشند » بسنده کرده بود ( مدرک : صواعق ابن حجر ، ص ۶ و سایر کتابها ) .
این که امامان باید از قریش باشند به صورت اندیشه ای تکوین یافت که همه از آن تقلید و پیروی کردند
، اساساً این موضوع جزو عقاید اهل سنّت درآمد و ابن خلدون آن را به اجماع هم مستدلّ نموده است .
خلاصه آن که لزوم قریشی بودن امامان فقط یک تقلید مرسوم نبود ، بلکه جزو عقاید اهل سنّت قرار گرفت .
ولی آنچه که زاده سیاست باشد با سیاست دیگری نیز از بین خواهد رفت . پس از نهصد سال سلطان سلیم که بر مسند قدرت نشست و خلیفه عباسی را سرنگون کرد ، همه او را « امیرالمؤمنین » خواندند در حالی که او اصلاً از قریش نبود . بدین طریق یکی از موادّ اعتقادی این گروه از مسلمانان در عمل به ابطال گرایید .
در هر صورت ، نخستین کسی که مدّعی حقّ خلافت به استناد خویشاوندیش با رسول اکرم صلّی اللَّه علیه و آله وسلم شد ، ابوبکر بود ، سپس عمر و بعد هم بنی امیّه که همگی خود را خویشاوند پیامبر معرّفی می کردند . حتّی ده تن از رهبران اهل شام و ثروتمندان و بزرگان آن نزد سفّاح سوگند خوردند که تا پیش از قتل مروان ، یکی از خویشان پیامبر ، نمی دانستند که غیر از بنی امیّه کسی دیگر هم می تواند خلافت را به ارث ببرد ( النزاع و التخاصم ، مقریزی ، ص ۲۸؛ شرح النهج معتزلی ، ج ۷ ، ص ۱۵۹؛ مروج الذهب ، ج ۳ ، ص ۳۳ ) .
به روایت مسعودی و مقریزی ، ابراهیم بن مهاجر بجلی ، یکی از هواخواهان عباسیان ، درباره امرای بنی امیّه شعری سروده که می گوید :
« ای مردم گوش فرا
دهید که چه می گویم
چیز بسیار شگفت انگیزی به شما خبر می دهم
شگفتا از اولاد عبد شمس که برای
مردم ابواب دروغ را گشودند
به گمانشان که خود وارث احمد بودند
اما نه عباس نه عبدالمطلّب
آنان دروغ می گفتند و ما به خدا نمی دانستیم
که هر که خویشاوند است میراث هم از آنِ اوست .
« کمیت » نیز درباره ادعای بنی امیّه چنین سروده :
و گفتند ما از پدر و مادر خود ارث برده ایم
در حالی که پدر و مادرشان خود چنین ارثی را هرگز نبرده بودند . »
سپس نوبت عبّاسیان رسید . آنها نیز نغمه همین ادّعا را ساز کردند . در این باره ما نصوصی ذکر کرده و باز هم ذکر خواهیم کرد . حتی اگر نگوییم همه ولی لااقل بیشتر کسانی که مدّعی خلافت بودند و بر بنی امیّه یا بنی عبّاس می شوریدند ، همین گونه مدّعی خویشاوندی با پیغمبر می شدند .
خلاصه خویشاوندی نَسَبی با پیغمبر اسلام نقش مهمّی در خلافت اسلامی بازی می کرد . مردم نیز به علت جهل یا عدم آگاهی لازم از محتوای اسلام ، می پذیرفتند که مجرّد خویشاوندی کافی برای حقّانیت در خلافت است . شاید هم علّت این اشتباه ، آیات و احادیث نبوی بسیاری بود که مردم را به دوستی و محبّت و پیوستگی با اهل بیت توصیه کرده بودند از این بدفهمی توده ، ریاست طلبان بهره برداری کردند و این اندیشه غلط را در ذهن مردم تثبیت نمودند . اما حقیقت امر غیر از آن بود که اینان می پنداشتند .
چه مقام خلافت در اسلام بر مدار خویشاوندی نمی گردد ، بلکه براساس شایستگی ، لیاقت و استعداد ذاتی جهت رهبری صحیح امّت است ، درست همان گونه که پیامبر خود به این مقام رسیده بود . بر این مطلب متون قرآنی و احادیث پیغمبر در شأن خلیفه بعد از وی دلالت دارند . پیغمبر هرگز خویشاوندی را به عنوان ملاک شایستگی برای خلافت ذکر نکرده است .
روشن است که برای تعیین شخص لایق و شایسته رهبری باید به خداو پیامبرش مراجعه کنیم ، زیرا مردم خود عاجزند که به بطن امور آنچنان که بایسته است پی ببرند و عمق غرایز و نفسانیّات اشخاص را دقیقاً و بطور درست درک کنند و مطمئن شوند که حتی در آینده در نهاد خلیفه تغییر و دگرگونی رخ نخواهد داد . از این رو پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم شخص خلیفه را عملاً تعیین کرد آن هم به طرق گوناگونی ، خواه به گفتار ( با تصریح ، کنایه ، اشاره ، توصیف و غیره ) و خواه به عمل ، مثلاً او را بر مدیریّت مدینه یا بر رأس هر نبردی که خود حضور نمی یافت می گمارد و هرگز کسی را بر او امیر قرار نداد .
این عقیده شیعه است؛ امامانشان نیز در مسأله خلافت بر همین نظر بودند ، و در این باره سخنان بسیار و سرشار از دلالت بر این مطلب پرداخته اند به طوری که دیگر جای هیچ گونه اشتباه و توهّمی باقی نمانده است . از باب مثال ، به سخنان حضرت علی در شرح النّهج معتزلی
( جلد ۶ ، ص ۱۲ ) مراجعه کنید که از این مقوله سخن آنچنان بسیار است که جمع آوری همه آنها بسی دشوار می نماید .
این مطالب روشنگر معنای سخنانی است که از حضرت علی و دیگر امامان پاک ما وارد شده و گفته اند ما کسانی هستیم که میراث رسول خدا را در نزد خود داریم ، و مقصودشان میراث خاصّی است که خدا برخی را بدان ویژگی بخشیده ، یعنی میراث علم چنان که خدا می فرماید : « سپس کتاب را به ارث به بندگان برگزیده خود دادیم . . . » . ابوبکر نیز در برابر فاطمه سلام اللَّه علیها اعتراف کرده بود که پیامبران علم خود را به اشخاص معیّنی همچون میراث منتقل می کنند . در هر صورت علی علیه السلام شدیداً منکر آن بود که خلافت برمبنای قرابت و مصاحبت با پیغمبر به کسی برسد . در نهج البلاغه چنین آمد : « شگفتا ! آیا خلیفه بودن به مصاحبه و یا خویشی نَسَبی است ؟ ! ! » .
این که آنان استحقاق خلافت را با خویشاوندی توجیه می کردند ، حربه استدلالی به مخالفانشان نیز می دادند ، البته از باب « بر آنان لازم بشمرید هر چه را که خود بر خویشتن لازم شمرده اند » . چه روی همین اصل ، وقتی علی رابه زور نزد ابوبکر بردند تا با او بیعت کند ، فرمود : « . . . دلیل شما علیه ایشان ( یعنی انصار ) آن بود که شما خویشاوند پیغمبرید . . . اکنون من نیز همین گونه
علیه شما استدلال می کنم ومی گویم که به همین دلیل من بر شما به خلافت سزاوارترم . . . ! ؟ ( الامامه و السیاسه ، جلد ۱ ، ص ۱۸ ) . علی علیه السلام در خطبه هایی که از وی باقی مانده باز به این مطلب اشاره کرده است که آنها را در نهج البلاغه مطالعه کنید .
یا ابن وصف ، برخی به شیعه چنین نسبت داده اند که اینان معتقدند خلافت بر محور قرابت با پیغمبر دور می زدند ، مانند احمد امین مصری ( در ضحی الاسلام ، جلد ۳ ، ص ۲۶۱ ، ۳۰۰ ، ۲۲۲ و ۲۳۵ ) ، سعد محمّد حسن ( در المهدیّه فی الاسلام ، ص ۵ ) و خضری ( در محاضراتش ، جلد ۱ ، ص ۱۶۶ ) . در حالی که احمد امین در همان کتاب و در التّحدید ص ۲۰۸ و ۲۱۲ اعتراف کرده که شیعه درباره خلیفه پس از پیامبر به نصّ ( یعنی معرّفی شخص خلیفه توسّط پیامبر ) استدلال می کنند . خضری نیز نظیر چنین اعترافی را دارد .
اتّهام مزبور به شیعه بسیار عجیب است به ویژه آن که برخی از اینان خود به حقیقت نیز اعتراف کرده اند . شیعه با صراحت و بدون هیچ ابهامی اعتقاد خود را بیان داشته که خویشاوندی نَسَبی به تنهایی از عوامل شایستگی برای خلافت به شمار نمی رود ، بلکه باید پیغمبر خود تصریح کند که چه کسی شایستگی و استعداد ذاتی را برای این مقام دارد .
شیعه برای اثبات خلافت علی علیه السلام به برخی
از متون قرآنی و احادیث متواتر نبوی استدلال کرده ، احادیثی که در نزد تمام فرقه های اسلامی به تواتر از پیغمبر نقل شده است . آنان هیچگاه رابطه خویشاوندی را دلیل بر حقّانیت علی نمی آورند مگر در مقامی که مجبور می شدند از دلیل مخالفان خود استفاده کنند مانند استدلال حضرت علی در برابر ابوبکر و عمر . بنابراین ، گویا احمد امین به ادلّه شیعه مراجعه نکرده ، و اگر هم کرده مطلب را خوب درک نکرده است ! ! یا شاید هم خواسته که تهمت ناروایی عمداً به شیعه نسبت دهد . و این دوّمی به نظر ما موجّه تر است زیرا خودش در جایی دیگر از کتابهای خود ، عقیده واقعی شیعهیعنی خلافت به نصّ است نه به قرابترا بازگو کرده است .
کوتاه سخن آن که خویشاوندی نَسَبی هرگز ملاک شایستگی برای خلافت نیست و چنین چیزی را نه شیعه و نه امامانشان هرگز نگفته اند . بلکه این ادّعا از سوی ابوبکر و عمر ساز شد و سپس بنی امیّه و بنی عبّاس نیز از آن پیروی کردند .
کوچکترین پی آمد این اعتقاد سنّیانکه پذیرفتند خویشاوندی با پیغمبر به انسان حقّ مطالبه خلافت می دهدآن بود که فرصت رسیدن به حکومت را به دست کسانی داد که بارزترین صفات و خصوصیّاتشان جهل به دین و پیروی از شهوات در هر جا و به هر شکل ، می بود . آنان حکومت را وسیله رسیدن به شهوات خود قرار می دادند و بر نادانی ها و سفله پروریهای خود پرده خویشاوندی با پیغمبر می پوشاندند ، در حالی
که پیامبر از این گونه افراد شدیداً بیزار بود .
در جایی هم که این پرده باز نمی توانست عیب پوش چهره پلید و هدف های شوم و دست اندازیهایشان بشود ، به حیله های دیگری دست می یازیدند تا بهتر بتواند حکومتشان را دوام بخشند . چه بسا که رویداد بیعت مأمون با امام رضا علیه السلام یکی از همین شگردها بود که بعداً درباره اش سخن خواهیم راند .
ادعای خونخواهی علویان
اما این که ادعا می کردند که برای خونخواهی علویان قیام کرده اند و بدین وسیله نهضت خود را حتّی پس از موفقیّت و رسیدن به حکومت ، به اهل بیت مربوط می ساختند ، موضوعی است بسیار روشن . این شگرد جنبه دوم از مرحله چهارم دعوتشان به شمار می رود . محمد بن علی به بکیر بن هامان می گفت : « ما به زودی انتقام خونشان را خواهیم گرفت » یعنی خونهای علویان را .
سفّاح نیز هنگامی که سر مروان را در برابرش قرار دادند ، گفت : « دیگر از مرگ باکم نیست ، چه در برابر حسین و برادرانش ، از بنی امیّه دویست نفر را کشتم ، و در برابر پسرعمویم زیدبن علی جسد هشام را آتش زدم ، و در برابر برادرم ابراهیم ، مروان را به قتل رسانیدم . . » . ( ۴۵ )
صالح بن علی به دختران مروان می گفت : « آیا مگر هشام بن عبدالملک نبود که زیدبن علی را کشت و در مزبله دانی شهر کوفه به دارش آویخت ؟ مگر همسر زید در حیره به دست یوسف
بن عمرو ثقفی کشته نشد ؟ مگر ولید بن یزید ، یحیی بن زید را نکشت و در خراسان به دارش نیاویخت ؟ مگر عبیدالله بن زیاد حرامزاده ، مسلم بن عقیل بن ابیطالب را در کوفه به قتل نرساند ؟ مگر یزید حسین را نکشت ؟ » ( ۴۶ )
باز برای آن که رابطه این نهضت با اهل بیت قطع نشود می بینیم که نخستین وزیر در دولت عباسیان ، یعین ابوسلمه خلال « وزیر آل محمّد » لقب می گیرد ، و ابومسلم خراسانی نیز « امین یا امیر آل محمّد » ( ۴۷ ) خوانده می شود .
از این گذشته ، علّت آن که عباسیان رنگ سیاه را نشانه خود قرار داده بودند ، این بود که می خواستند حزن و اندوه خود را به مناسبت مصایب اهل بیت در روزگار امویان ، بیان کنند . ( ۴۸ )
بنابراین ، مطلب دیگر کاملاً روشن است که عباسیان از آوازه علویان بهره می جستند ، خونهای پاک آنان را وسیله تلاش جهت رسیدن به حکومت و محکم کردن جای پای خود ، قرار داده بودند .
قابل توجه آن که بسیاری از نهضتهایی که پس از قیام عبّاسیان به وقوع پیوست همه به نحوی همین شگرد را به کار می بردند . یعنی در نظر مردم چنین وانمود می کردند که نهضتشان در رابطه با اهل بیت بوده از تأیید و هماهنگی ایشان برخوردار است . بسیاری از آنان این شعار را سرمی دادند : « خشنودی خاندان محمّد » .
خلاصه آن که :
از مطالبی که گذشت برای
ما شیوه و نقشه عباسیان به خوبی روشن گردید و دیدیم چگونه اعتماد و حمایت مردم را به خود جلب می کردند و نظر زمامداران بر سر کار را نیز از خود به جای دیگر منصرف می ساختند .
همچنین دانستیم آنان به چه شیوه ای علویان را از عرصه سیاست دور کردند ، و چنانچه اگر بیعتی هم با آنان داشتند همه به تزویر و حیله ، در جهت پیشبرد نقشه و موفقیت تبلیغشان می بود .
باز دانستیم که این نهضت در آغاز به نام علویان شروع شد ولی هرگز از صمیم قلب نبود بلکه جزئی از نقشه دقیق و حساب شده بود چنان که متون نقل شده در پیش بر آن دلالت می داشت . همچنین برایمان روشن شد که عباسیان بسیار می کوشیدند تا نهضتشان به اهل بیت ارتباط پیدا کند و روی این موضوع بسیار حساب می کردند و با تأکید بر این امر از هر فرصتی سود می جستند ، تا روزی که به حکومت دست یافته پیروزمندانه به قدرت رسیدند . .
مردم نیز در آغاز به اطاعتشان درآمدند و کار را برایشان ردیف کردند ، چه از آنان حسن نیّت و ضمیر پاک انتظار می بردند . . .
اکنون می خواهیم بدانیم پس از این همه کوشش نتیجه چه شد . چه چیزی عاید مردم و بویژه علویان گردید ؟ از این قیامی که پیوسته به نام علویان اوج می گرفت و سرانجام به برکت وجودشان به ثمر رسید ، بهره شان از آن چه گردید ؟
اکنون در فصل های آینده پاسخ این سؤالها را
خواهیم دریافت .
پاورقی
۲۱ – این متون از منابع بسیاری گرفته شده مانند : مقاتل الطالبیین ، ص ۲۳۳ ، ۲۳۴ ، ۲۵۶ ، ۲۵۷ ، ۲۹۵ و سایر منابع . به هر حال چیزی که تمام مورّخان برآنند همین مطلب است که دعوت عبّاسیان در آغاز کار ، به نام علویان صورت می گرفت .
به منابع زیر نیز مراجعه کنید : النزاع و التخاصم ، ص ۵۰ ، طبری ۴/۳؛ ص ۳۹۷ و ۳۹۸؛ بحار ۴۷/۱۲۰ و ۲۷۷؛ عمده الطالب ، ص ۸۴ ( بیروت ) ، الخرائج و الجرائح ، ص ۲۴۴؛ جعفربن محمّد ، ص ۱۱۵ به بعد؛ غایه الاختصار ، ص ۲۲؛ اعلام الوری ، ص ۲۷۱ و ۲۷۲؛ ارشاد مفید ، ص ۲۹۴ و ۲۹۶؛ کشف الغمّه ۲/۳۸۳ ، ۳۸۴ .
۲۲ – الکامل ، ابن اثیر ۵/۱۲ .
۲۳ – المحاسن و المساوی ، بیهقی ، ص ۴۸۲ .
۲۴ – الملل والنحل ۱/۱۵۴ ( مؤسسه الحلبی ، قاهره ) ، ص ۸۷ ( عنانیه ) ؛ ینابیع المودّه ، حنفی ، ص ۳۸۱ به نقل از فصل الخطاب ، محمّد بارسا البخاری .
۲۵ – روح الاسلام ص ۳۰۶ ، ۳۰۸؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعه ، ۱ ، بخش ۲ ، ص ۵۳۲؛ السیاده العربیه ، ص ۹۴؛ امبراطوریه العربی ، ص ۴۰۶؛ طبیعه الدعوه العباسیّه و دیگر منابع .
۲۶ – مدرک پیشین .
۲۷ – مدرک اخیر ، ص ۱۵۵ به نقل از OP . CID ص ۹۵ ، ا / ۹۶ ب .
۲۸ – التاریخ الاسلامی و الحضاره الاسلامیه ۳/۲۰ .
۲۹ – ضحی
الاسلام ۳/۳۸۰ و ۳۸۱ .
۳۰ – روضه کافی ، ص ۲۷۴؛ بحار ۴۷/۲۹۷ .
۳۱ – روح الاسلام ، ص ۳۰۶ .
۳۲ – الامام الصادق و المذاهب الاربعه ، ۱ ، بخش ۱ ، ص ۵۷ به نقل از قاموس الاعلام ، ۳/۱۸۲۱ ( استانبول ) . با آن که ابومسلم عده ای از نهضتهای علویان را سرکوب نموده بود ( طبیعه الدعوه العبّاسیه ) ص ۲۵۱ و۲۵۳ ) ولی از این نامه و سایرنامه های وی که به منصور نوشته چنین برمی آید که بعداً از کار خود پشیمان شد ، و همین امر نیز سبب قتل وی گردید .
۳۳ – مروج الذهب ۳/۲۵۳ و ۲۵۴؛ ینابیع المودّه ، ص ۳۸۱؛ تاریخ یعقوبی ۳/۸۶ ؛ الوزراء والکتاب ، ص ۸۶؛ حاشیه ص ۴۲۱ امبراطوریه العرب؛ الآداب السلطانیه ، ص ۱۵۴ و ۱۵۵؛ روح الاسلام ، ص ۳۰۸؛ عمده الطالب ، ص ۸۲ و ۸۳ ( بیروت ) ، والکامل ، ابن اثیر . این مطلب را مناقب و بحار ( المناقب ۴/۲۲۹؛ بحار ۴۷/۱۳۲ ) نیز به نقل از مقاتل العصابه ، ابن کادش العکبری ذکر کرده اند ، ولی نویسنده نامه را ابومسلم دانسته اند . روشن است که علّت قتل ابومسلم نیز نوشته نامه مزبور بود .
۳۴ – المناقب ۴/۲۳۰؛ بحار ۴۷/۱۳۳؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعه ، ۱/۴۷
۳۵ – طبری ۱۰/۱۳۲؛ الامامه و السّیاسه ۲/۱۲۵ .
۳۶ – امبراطوریه العرب ، ص ۲۰۶ و منابع بسیاری دیگر .
۳۷ – الامام الصادق و المذاهب الاربعه ، ۱ ، بخش ۲ ، ص ۵۳۳ .
۳۸ – بر ادّعای خوارزمی دلیل تاریخی
در دست نیست مگر کشته شدن عبداللَّه بن معاویه بن عبداللَّه بن جعفر ، و عبیداللَّه بن حسین بن علی بن حسین .
۳۹ – تاریخ ابن خلدون ۳/۱۲۹؛ مروح الذهب ۳/۲۵۶؛ طبری ۱۰/۳۷ ( لیدن ) .
۴۰ – طبری ۱۰/۳۲ ( لیدن ) ، الکامل ، ابن اثیر ۴/۳۲۵ .
۴۱ – مروج الذهب ۳/۳۰۱؛ طبرسی ۱۰/۴۳۲ .
۴۲ – طبری ۱۰/۲۱۵؛ العقد الفرید ۵/۸۱؛ ص ۸۱ تا ۸۵ ( دارالکتاب ) ؛ صبح الاعشی ۱/۳۳۳ به بعد ؛ الکامل مبرد؛ طبیعه الدعوه العباسیه .
۴۳ – البدایه و النهایه ۱۰/۲۱۷ .
۴۴ – تاریخ یعقوبی ۳/۱۶۳ .
۴۵ مروج الذهب ۳ / ص ۲۵۷ شرح النهج معتزلی ۷ / ص ۱۳۱ حیاه الامام موسی بن جعفر ۱ / ص ۳۳۷ به نقل از مختصر اخبار الخلفاء : « . . . در برابر قتل امام حسین هزار نفر از دم تیغ گذشتند . بدین گونه ما سایر بنی امیّه را به خاطر خون امام حسین ، یارانشان و خون عموزادگانمان از آل ابیطالب ، قتل عام کردیم » . .
۴۶ الکامل ، ابن اثر ۴/ ص ۳۳۲ مروج الذهب ۳/ ص ۲۴۷ ضمناً به خطبه سفّاح نیز که در مروج الذهب ۳/ ص ۲۵۷ آمده مراجعه شود .
۴۷ الآداب السلطانیه / ص ۱۵۵ مروج الذهب ۳/ ص ۲۷۱ البدایه و النهایه ۱۰ / ص ۵۴ طبری۱۰ / ص ۶۰ تاریخ التمدن الاسلامی ۱ / بخش۱ / ص۱۵۲ و دیگران . این مطلب را بیشتر تاریخنویسان آورده اند .
۴۸ این گفته درباره جامه های سیاه صحیح است . اما پرچمها نیز ممکن است به همین دلیل به رنگ سیاه بوده باشند ( ابن خلدون / ص ۲۵۹ ) ، یا به دلیل آن که پرچم علی علیه السلام در جنگ صفین نیز سیاه بود ( السیاده العربیه/ ص ۱۲۶ ) ویا به دلیل آن که پیغمبر در جنگهایش با کفّار پرچم سیاه برمیافراشت ، چنان که در صبح الاعشی ۳ / ص ۳۷۰ از ماوردینقل شده که پیغمبر در جنگ حنین و
مکّه پرچم سیاه را به دست عمویش عبّاس داد و به همین دلیل پرچم عبّاسیان نیز سیاه بود . اما به نظر ما بهتر همان است که پرچم سیاه را نشانه سوگواری بدانیم . چه حادثه قتل یحیی بن زید باعث شد که اهل خراسان مدت هفت روز جامه سیاه به تن کنند و همین امر عبّاسیان را تشویق نمود که رنگ سیاه را به
عنوان شعار خویش و به نشانه زجرهایی که اهلبیت از بنیامیّه کشیده بودند ، برگزینند . این مطلب عقیده سیّد عباس مکّی در نزهه الجلیس ۱ / ص۳۱۶ است .
بلاذری نیز در انساب الاشراف ۳ / ص ۲۶۴ مطالبی ذکر کرده که همین موضوع را تأیید می کند .
منبع خطر برای عباسیان
علویان عامل تهدید بودند
گفتیم حکومت عباسی در آغاز با تکیه بر تبلیغ به نفع علویان پاگرفت؛ سپس نام اهل بیت و در مرحله بعد خشنودی خاندان محمّد ، شعار تبلیغاتیشان بود ، لذا راز موفّقیّت عباسیان در ایجاد این گونه رابطه با اهل بیت بود و نه غیر از این
. البتّه آنان در پایان کار از این ادّعا منحرف شدند و با دعوی خویشاوندی نَسَبی با پیغمبر اکرم ، خود را بر امّت اسلامی چیره ساختند .
از این رو طبیعی بود که عبّاسیان خطر واقعی را از سوی عموزادگان علوی خود احساس کنند . چه آنان به لحاظ پایگاه معنوی و استدلال بمراتب نیرومندتر و به لحاظ خویشاوندی ، به پیامبر اسلام نزدیکتر بودند و این را عباسیان خود نیز اعتراف کرده بودند . ( ۴۹ )
بنابراین ، برای علویان دعوی خلافت بسی موجّه تر می نمود . بویژه آن که در میانشان افراد بسیار شایسته ای یافت می شدند که با برخورداری از بهترین صفات از علم و عقل و درایت و عمق بینش در دین و سیاست ، براستی در خور احراز مقام خلافت بودند . افزون بر این ، احترام و سپاسی بود که مردم در ضمیر خود نسبت به آنان احساس می کردند و در برابر صفات برجسته ، رفتار بی نظیر و ارجمندی و پاکدامنی شان سرِ تعظیم فرود می آوردند .
به علاوه ، بزرگمردان و قهرمانان اسلام از خاندان ابوطالب برخاسته بودند . ابوطالب سرپرست و مربّی پیغمبر اسلام بود ، و فرزندش علی علیه السلام نیز وصی ّ و پشتیبان وی بود ، همین گونه حسن ، حسین ، زین العابدین و دیگر امامان و همین طور زیدبن علی که بر ضدّ بنی امیّه قیام کرد . در این جا فرصت آن نیست که نام دیگر قهرمانان خاندان ابوطالب را یاد کنیم . خداوند از همه آنان خشنود باد !
قهرمانی ها و زندگی
حماسی علویان زبانزد همه مردم بود و مقام و منزلت آنان دلها و قلبها را تسخیر کرده بود . در این زمینه کتابهای فراوانی به رشته تألیف درآمده است .
جان کلام آن که نسبت به نفوذ علویان در آن ایّام جای هیچ گونه تردیدی نبود .
وحشت عبّاسیان از علویان
خلفای عبّاسی از نخستین روزهای قدرتشان ، بخوبی میزان نفوذ علویان را درک کرده ، سخت به وحشت افتاده بودند . . یکی از دلایل این مطلب آن است که سفّاح از روزی که بر سر کار آمد جاسوسانی بر اولاد حسن بگمارد . روزی چون هیأت اعزامی بنی حسن از نزدش خارج شدند به برخی از معتمدان خود گفت : « برو محلّ اقامتشان را آماده کن ، و هرگز به محبّتشان خو مگیر . هرگاه با آنان تنها می مانی خود را مایل بدانها و آزرده خاطر از ما نشان بده . اینان به امر خلافت از ما شایسته ترند . هر چه را که می گویند و با هر چه روبرو می شوند ، همه را برایم نقل کن . . » . ( ۵۰ )
پس از سفّاح ، این گونه مراقبت ها به صور گوناگون و با شیوه های مختلف صورت می گرفت که این مطلب بخوبی از نوشته های مورّخان برمی آید . ( ۵۱ )
بیم منصور از علویان
می خواهید بدانید که عباسیان از علویان تا چه حدّ بیمناک بودند ؟ به سفارش منصور به فرزندش مهدی توجّه کنید که او را به دستگیری « عیسی بن زید علوی » تشویق کرده ، می گفت :
« فرزندم ، من برایت آنقدر ثروت اندوخته ام که هیچ خلیفه ای پیش از من این همه نکرده ، و آنقدر برایت برده و غلام فراهم آورده ام که پیش از من خلیفه ای نکرده . برایت شهری در اسلام بنا کردم که تا پیش از این وجود نداشته ، حال من؛ جز دو تن از هیچ کس نمی ترسم : یکی عیسی بن موسی است و دیگری عیسی بن زید . اما عیسی بن موسی به من آنچنان قول و پیمان داده که از او پذیرفته ام و او کسی است که حتّی اگر یک بار به من قول بدهد ، دیگر بیمی از او ندارم . اما عیسی بن زید؛ اگر برای پیروزی بر او تمام این اموال را در راهش خرج کنی و تمام این بردگان را نابود کنی و این شهر را هم به ویرانی بکشی ، هرگز ملامتت نمی کنم » . ( ۵۲ )
این همه وحشت منصور از عیسی بن زید نه به خاطر آن بود که وی از عظمت فوق العاده ای برخوردار بود ، بلکه به این علت که در اجتماع اسلامی در آن ایّام این مطلب پذیرفته شده بود که خلافت شرعی باید در اولاد علی علیه السّلام استقرار یابد . لذا چون عیسی بن زید قیام کرد ، خوف آن بود که در سطح گسترده ای مورد تأیید قرار گیرد ، چه او از سویی فرزند زید شهید بود که به انتقامِ از بنی امیه برخاسته بود ، و از سوی دیگر از دستیاران محمد بن عبدالله علوی هم بود که در مدینه
به قتل رسیده بود و سفّاح و منصور نیز چنان که گفتیم با او بیعت کرده بودند . درباره وی همه به جز امام صادق علیه السلام می گفتند که او مهدی امّت است . به علاوه عیسی بن زید از دستیاران ابراهیم ، برادر همین محمّدبن عبدالله نیز بود که در بصره قیام کرده ، در باخَمری به قتل رسید .
باز از اموری که دلالت بر واهمه شدید منصور از علویان دارد این ماجرا است : وی هنگامی که سرگرم جنگ با محمد بن عبدالله و برادرش ابراهیم بود ، شبها خوابش نمی برد . برای سرگرمیش دو کنیزک به وی تقدیم کرده بودند ، ولی او به آنها حتّی نگاه هم نمی کرد . وقتی علّت را پرسیدند فریاد برآورد که : « این روزها مجال پرداختن به زنان نیست . مرا هرگز با این دو کاری نیست مگر روزی که سر بریده ابراهیم را نزد من و یا سر مرا نزد او ببرند » . ( ۵۳ )
منصور بارها امام صادق علیه السّلام را دستگیر کرده ، مورد عتاب و تهدیدش قرار می داد و متّهمش می کرد به این که اندیشه قیام بر ضدّ حکومتش را در سرمی پروراند .
این گونه مطالب می رساند که منصور تا چه حد از علویان بیمناک بود و علّتی هم جز این نداشت که می دید آنان از تأیید طبقات و گروههای مختلف برخوردارند . . .
حتّی هنگامی که از او پرسیدند بیعت کنندگان با محمّد بن عبدالله چه کسانی هستند ، پاسخ داد : « . . . اولاد علی
، اولاد جعفر ، اولاد عمر بن خطاب ، اولاد زبیر بن عوام و بقیه قریش و فرزندان انصار » . ( ۵۴ )
بیم مهدی از علویان
این دیگر از روشنترین مسایل است که مهدی فرزند منصورنیز از علویان بسی بیمناک بود . لذا هنگامی که امام کاظم علیه السلام را از زندان آزاد می کند از او می خواهد که بر ضدّش قیام نکند و نه بر ضدّ یکی از اولاد وی . ( ۵۵ )
« عیسی بن زید » و « حسن بن ابراهیم » پس از فرار از زندان مدّتها تحت تعقیب مهدی بودند و او روزی به همصحبت های خود گفت : « اگر روزی به مرد دانایی از زیدیان برخورد کنم که خاندان حسن و عیسی بن زید را بشناسد ، حتماً او را به بهانه استفاده از معلوماتش به استخدام خواهم گرفت تا میان من و خاندان حسن و عیسی بن زید واسطه شود . به همین منظور ، ربیع آمد و یعقوب بن داود را به وی معرفّی کرد . منزلت یعقوب پیوسته در نزد خلیفه مهدی اوج می گرفت تا به وزارت خویش منصوبش کرد و تمام شؤون خلافت را به وی تفویض نمود . » ( ۵۶ )
همه اینها به منظور آن بود که مهدی از طریق یعقوب به حسن بن ابراهیم و عیسی بن زید دست بیابد . در حالی که همین یعقوب کسی بود که به جرم قیام علیه منصور به همداستانی با ابراهیم بن عبدالله بن حسن به زندان افتاده بود که بعداً مهدی او را آزاد می کند .
یعقوب چون مخفیگاه عیسی بن زید را به مهدی نشان داد ، به اتّهام همکاری با طالبیان به زندان رفت ( ۵۷ ) و تا زمان رشید در آنجا باقی ماند . ولی چه سود که هنگام خروج از زندان بینایی خود را از دست داده بود .
برگرفته از کتاب دانستنی های امام رضا علیه السلام دانستنی های رضوی۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *