احادیث و سخنان

مناظره امام رضا با سلیمان مروزی

مأمون در چهره میهمانش خیره می نگریست . میهمانش سلیمان مروزی ، آن فیلسوف خراسانی بود که شهرتش از زادگاهش مرو فراتر رفته بود . تاکنون با کسی بحث نکرده بود که وی را شکست نداده باشد . مأمون با دلی آکنده از امید گفت : « می دانی چرا به دنبالت فرستادم ؟ »
نه ، ای امیرمؤمنان .
پسر عمویم علی بن موسی الرضا ، از حجاز نزدم آمده . او به علم کلام و متخصصین این رشته علاقه مند است . چاره ای نداری جز این که روز هشتم ذیحجه با او به مناظره بنشینی .
اما ای امیرمؤمنان ، دوست ندارم در حضور شما با او بحث کنم .
چرا ؟
چون اگر شکست بخورد ، علویان مرا نخواهند بخشید .
از چیزی نترس به دنبال تو فرستاده ام؛ چون از دانش و
مهارتت آگاهم . اگر با یک سئوال هم شده است ، او را شکست بده .
باید نتایج بدی این کار را هم قبول کنم . پس زمانی را معین کن .
روز هشتم خوب است ،
با جان و دل سرورم . برای پس فردا حاضرم .
چون مروزی از کاخ بیرون رفت ، خلیفه وزیرش را صدا زد و از او خواست تا مجلسی از دانشوران ترتیب دهد تا او شاهد جنگ تفکرها باشد . هدف مأمون ، کاستن تدریجی مقام امام در چشم مردم بود . اگر امام در مجلسی که بزرگ ترین دانشمندان حضور داشتند از پاسخ در می ماند . مأمون می توانست خود را از وجود امام خلاص کند . با این کار ، او به مردم نشان می داد که علویان هم مانند مردم معمولی هستند؛ یعنی آن ها هم دنیا را دوست دارند و بسیاری از مسائل علمی را نمی دانند !
هنگامی که حاجی ها از مکه به سوی سرزمین منا رهسپار می شدند ، مجلس مأمون از دانشمندان و دولت مردان موج می زد . امام و سلیمان در برابر هم نشستند . برای لحظه ای سلیمان به مأمون نگریست . خلیفه رو به امام کرد و گفت : « ایشان سلیمان مروزی هستند . »
حضرت لبخند زد . مأمون رو به سلیمان کرد و گفت : « از آن چه به خاطرت می رسد از ابوالحسن بپرس . فقط باید خوب بشنوی و جانب انصاف را رعایت کنی . »
سلیمان لباسش را مرتب کرد و پرسید : « درباره
کسی که اراده خداوند را مانند ( زنده بودن ) ، ( شنونده بودن ) ، ( بیننده بودن ) و توانایی پروردگار را نام و صفت وی می داند ، چه می گویی ؟ »
شما می گویی : « اشیاء آفریده و گوناگون شدند؛ چون خداوند خواست . » نمی گویی : « چیزها آفریده و گوناگون شدند ، چون او شنونده و بیننده است و این خود نشان می دهد که اراده و خواستن ، مانند شنیدن ، دیدن و توانایی نیست ( زیرا این سه مورد اخیر ، صفت خداوند هستند و صفت از ابتدا همراه پروردگار بوده است؛ اما اراده یکی از افعال الهی است که بعدها به وجود آمده؛ یعنی حادث است نه ازلی . )
خداوند از همان وقتی که خدا بود ، اراده می کرد ( پس اراده ازلی و بی آغاز است . )
ای سلیمان ! اراده خداوند عین وی است یا غیر از او ؟
غیر اوست .
پس به این موضوع عقیده داری که : همراه خداوند از همان ابتدا ، چیزی ( اراده ای ) بود که در عین حال ازلی و بی آغاز بود ! ( و این خود تناقض گویی است . )
من چنین چیزی نمی گویم .
آیا اراده ، بعدها پدید آمد ؟
خیر ؟
مروزی در بن بست گرفتار شد . از طرفی می گفت : « اراده همانند خداوند بی آغاز نیست ! » واز طرف دیگر می گفت : « از همان ابتدا با خداوند بود
و بعدها پدید نیامد . »
مأمون برگشت وبا تلخی به سلیمان گفت . « انصاف داشته باش . نمی بینی صاحب نظران در اطرافت نشسته اند ؟ » خلیفه رو به امام کرد و محترمانه گفت : « ای ابالحسن ! با او مناظره کن؛ او متکلم خراسان است . »
این بار امام رو به حریف خود کرد و پرسید : « آیا اراده بعدها پدید آمد ؟ »
خیر !
ای سلیمان اراده بعدها به وجود آمد؛ چون هیچ چیز ( مانند پروردگار ) بی آغاز نیست . اما اگر بعدها به وجود نیامد پس ازلی است .
اراده از خداوند است؛ همان گونه که شنیدن ، دیدن و دانش جزو خداوند است .
اراده خود خداست ؟
نه .
پس اراده کننده مانند شنونده و بیننده نیست . ( ۱۱۰ )
همان طور که می گوید : « خودش را شنوا ، بینا و یا دانا کرد » ، می شود گفت که خودش را اراده کرد . »
امام با پرسشی راه را بر او بست .
خودش را اراده کرد یعنی چه ؟ خواست چیزی شود ؟ اراده کرد زنده ، شنوا ، شنونده ، بیننده و توانا شود ؟ !
سلیمان دستپاچه شد؛ اما خویش را نباخت .
بله .
پس با خواست و اراده خودش این کارها را کرد ؟
مروزی در چاله تناقض افتاد .
بله .
امام ضربه ای دیگر فرود آورد :
پس این که می گویی : « تصمیم گرفت زنده
، شنونده و بینا شود ، معنایی ندارد » ؛ چون این کارها با خواست خودش نبود .
مجلسیان به خاطر ضد و نقیض گویی او از خنده روده بر شدند . امام لبخندی زد و رو به حاضران گفت : « بر او سخت نگیرید ! »
رو به حریف سرگردانش کرد و گفت : « ای سلیمان ! می توانم از تو سؤالی بپرسم ؟ »
بپرس جانم به فدایت .
به من بگو آیا شما و پیروانت با زبانی با مردم حرف می زنید که آن زبان را می فهمید یا نمی فهمید ؟
به زبانی حرف می زنیم که می فهمیم چه می گوییم .
آن چه مردم می دانند این است که : « اراده کننده غیر از اراده شده است و اراده کننده پیش از خواسته شده باید وجود خارجی داشته باشد . فاعل باید قبل از مفعول باشد . »
اما این مطلب این حرف شما را باطل می کند که می گویید : « اراده کننده و اراده شده یکی هستند . »
سلیمان با پاسخی که داد ، در گودال انکار مسائل مسلم عقلی افتاد . او گفت : « فدایت شوم مردم از این موضوع سر در نمی آورند ! »
امام گام پیش نهاد تا از فطرت واندیشه آدمی ستایش کند . او گفت : « پس شما ادعای بی شناخت می کنی . گفتی که اراده ، مانند شنیدن و دیدن است . اگر چنین است ، این حرف شما قابل فهمیدن نیست . »
سلیمان در برابر حقیقت
، ساکت و ناتوان ایستاده بود . حضرت برای نابودی قلعه استدلال او ، از وی پرسید : ای سلیمان ! آیا اراده ، کار خداوند است یا نه ؟ »
آری ! کار خداوند است .
پس از اول نبود و بعد پدید آمد؛ چون همه افعال و کارها حادثند ، نه ازلی .
مروزی با گفتن جمله بعدی بار دیگر به تناقض گویی افتاد .
اراده کار او نیست !
آیا از همان ابتدا که خدا بود ، اراده نیز بود ؟
سلیمان به قلعه ای دیگر گریخت . او گفت : « اراده همان ایجاد کردن چیزی است . »
این همان حرفی است که تو پیروانت بر ضرار ( ۱۱۱ ) وپیروانش زشت و ناروا شمردید . آنها می گویند : « آنچه خداوند در آسمان و زمین و دریا ، مانند : سگ و خوک و میمون و انسان آفریده همان خداوند است . اراده خداوند ( یعنی همین ها ) هستند که زنده می شوند؛ راه می روند ، می خورند ، می آشامند ، لذت می برند ، ستم می کنند ، کارهای زشت انجام می دهند ، کافر ومشرک می شوند و سرانجام می میرند . »
مروزی ، نیرنگ بازانه به قلعه ای پناه برد که خوی وی لحظاتی قبل آن را فروریخته بود . او گفت : « اراده خداوند ، مانند شنیدن ، دیدن و دانش ( صفت ) است . »
آیا شنیدن ، دیدن و دانش بعدها پدید آمدند یا از ابتدا مثل خداوند ازلی بودند ؟
از ابتدا بودند .
چه طور می گویی از ابتدا بوده اند ؟ ! یک بار گفتی که اراده نکرد . بار دیگر گفتی که بعدها اراده کرد . اینک می گویی که از ابتدا بود؛ نه این که بعدها پدید آمده باشد .
سلیمان سرگردان شد .
این تناقض گویی مثل این است که یکبار می گوییم فلانی می داند و یک بار می گوییم نمی داند .
این مورد با آن مورد فرق می کند؛ زیرا نفی آن چیزی که به آن علم داریم ، غیر از نفی خود علم است؛ اما نفی چیزی که نسبت به آن اراده ای تعلق گرفته ، خواه ناخواه نفی خود اراده است؛ زیرا اگر چیزی را نخواستند ، یعنی نسبت به آن درخواست کننده ای نبود؛ اما گاهی علم هست؛ گرچه به موضوع خاصی تعلق نگیرد . همان طور که گاهی انسان بینا است؛ هرچند که به شی ء خاصی نگاه نمی کند .
سلیمان شکست خورده پاسخ داد : « اراده بعدها پدید آمد ! »
پس ( بر خلاف گفته قبلی است ) بعدها پدید آمد و مثل دیدن و شنیدن نیست که از صفات الهی هستند و از ابتدا بوده اند .
اراده ، صفت خداوند است ( و از ابتدا بود ) !
تا کی این حرف را تکرار می کنی ؟ ! بالاخره صفت خداوند ازلی است یا بعد به وجود آمد ؟
بعدها پدید آمد !
الله اکبر ! پس اراده بعدها به وجود آمد و اگر صفت پروردگار بود ،
قدیم و ازلی بود و دیگر چیزی اراده نشده بود؛ چون آن چه ازلی و بی آغاز است ، بعدها پدید نمی آید .
سلیمان شکست خورده ، این در و آن در می زد .
اراده ، مثل دیدن و شنیدن و علم ( ازلی و بی آغاز ) است ! !
مأمون که از شکست سلیمان خشمگین بود ، با فریادی که بر سر او کشید راه گریزی برایش گشود :
وای بر تو سلیمان ! چه قدر اشتباه می کنی و این در و آن در می زنی ؟ ! این بحث ها را رها کن و موضوع دیگری مطرح ساز ! تو توانایی بحث در این موضوع را نداری و نمی توانی پاسخ قانع کننده ای ارائه بدهی !
امام رو به مأمون کرد و گفت : « ای امیرمؤمنان ! رهایش کن . بگذار بپرسد . این کار شما بهانه ای برایش می شود ( تا بگوید اگر اجازه بیشتری برای حرف زدن داشتم ، امام را قانع می کردم . ) »
و رو به حریف گفت : « حرف بزن سلیمان ! »
اراده ، مانند شنیدن و دیدن و دانش ( بی آغاز ) است .
منظورت چیست ؟ یعنی تمام اراده های گوناگون خداوند ، یک معنی دارند یا چند معنی دارند ؟
یک معنی .
وقتی یک معنی داشته باشد ، پس اراده برخاستن و اراده نشستن ، با اراده زندگی و اراده مرگ و میراندن یک معنی دارند .
سلیمان بار دیگر گریخت .
معناهای گوناگونی دارند
!
منظورت چیست ؟ اراده کننده همان اراده است یا چیز دیگری است ؟
همان اراده است .
اگر این طور است ، پس چرا اراده کننده از نظر شما متعدد است ؟
سرورم ! اراده همان شخص اراده کننده نیست !
پس اراده بعد از اراده کننده پدید می آید .
اراده یکی از نام های اوست .
اراده کننده خودش نام خودش را اراده گذاشت یا دیگری ؟
دیگری .
حق نداری نامی را که خودش بر خودش نگذاشت ، تو بر او بگذاری
خودش خویشتن را ( اراده کننده ) نامید .
صفت که خود شخص نیست . این که خدا ( اراده کننده ) هست ، یعنی عین اراده است و نه این که اراده از نام های اوست .
اراده او دانش اوست .
یعنی اگر خداوند به چیزی علم پیدا کرد ، آن را می خواهد ؟
آری .
اگرآن را اراده نکرد ، یعنی به آن آگاهی ندارد ؟
آری .
امام بر اندیشه رنجور سلیمان حمله ور شد .
به چه دلیل اراده پروردگار همان آگاهی او است ؟ گاه می شود که او به چیزی آگاهی دارد ، اما قصد انجام آن را ندارد . مگر نه این که در قرآن خودش فرمود : « و اگر بخواهیم ، هر آن چه را که به تو وحی کرده ایم ، از میان می بریم . » ( ۱۱۲ ) پس او می داند که وحی را چگونه از
بین ببرد؛ در حالی که هرگز چنین نکرد .
چون خداوند کار را به پایان رسانده است ، دیگر چیزی بر آن نمی افزاید .
این دیدگاه یهودیان است ( که پروردگار پس از آفرینش جهان ، دیگر نمی تواند در آن دست ببرد و تغییرش دهد . ) اگر حرفت صحیح است ، پس این آیه چه معنا دارد که : « مرا به دعا بخوانید تابرایتان اجابت کنم . » ( ۱۱۳ )
منظور خدا این است که او بر انجام این کار توانا است .
آیا آفریدگار والا ، وعده ای می دهد که به آن پایبند نیست ؟ ! خودش می فرماید در آفرینش هرچه بخواهد ، می افزاید . ( ۱۱۴ ) و : « خداوند آن چه را بخواهد ، یا می زداید و یا می نگارد و ام الکتاب نزد اوست . » ( ۱۱۵ )
سلیمان گویی چنگ به پرکاهی افکنده بود ، صدایش را بلند کرد و گفت : « اراده همان توانایی است . »
امام فرجامین ضربه را فرود آورد . او گفت : « خداوند سبحان بر انجام کارهایی تواناست که هرگز انجام آنهارا اراده نخواهد کرد . چاره ای هم جز این نیست . پروردگار والا و خجسته فرمود : « و اگر بخواهیم ، هر آنچه را که به تو وحی کرده ایم ، از میان می بریم . » اگر اراده همان قدرت بود ، باید به خاطر قدرتش نابودی وحی را اراده کرده باشد . »
مروزی شکست خورده خاموش ماند . مأمون از هراس
این که خود شکست خورده بعدی نباشد ، پیروزی را از آن تمام هاشمیان اعلام کرد و گفت : « ای سلیمان ! ایشان ، دانشمندترین هاشمی است ! »
برگرفته از کتاب دانستنی های امام رضا علیه السلام دانستنی های رضوی۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *