احادیث و سخنان

عیون اخبار الرضا – باب ۸ در صحت وفات امام رضا

(۱) ۱- از علیّ بن یقطین روایت شده است که: هارون الرّشید بدنبال کسی میگشت که بتواند بتوسّط او، از عزّت و احترام موسی بن جعفر بکاهد و در بحث مجابش کند و ایشان را در مجلس خجل نماید، مردی جادوگر
______________________________
(۱)- لازم بتذکّر است که: طبق روایت خود صدوق (ره) و دیگران، امام کاظم علیه السّلام در اواخر سال ۱۷۹ ه- ق در مدینه توسّط عمّال هارون و به دستور او دستگیر شدند و شهادت آن بزرگوار در سال ۱۸۳ ه- ق بوده است. و با این حساب اگر تمام این مدّت را نیز، حضرت در حبس گذرانده باشند مجموع اسارت آن بزرگوار سه سال و اندی خواهد بود، که البتّه مقداری از این مدّت را نیز حضرت آزاد بودند و مقداری را نیز در خانه فضل بن یحیی، در آسایش نسبی ولی تحت نظر بسر میبردند. و ضمنا «ربیع» حاجب منصور بوده و در سال ۱۶۹ ه از دنیا رفته است.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۹۲
برای این کار داوطلب شد. وقتی سفره را پهن کردند، بر نان جادویی خواند که هر وقت حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام میخواستند قطعه نانی بردارند، نان از مقابل حضرت، پر میکشید! هارون از خنده و شوق و شعف در جای خود آرام و قرار نداشت. حضرت نیز بلافاصله رو به عکس شیری که روی یکی از پردهها بود کرده، فرمودند: ای شیر! این دشمن خدا را بگیر. راوی میگوید: آن عکس به صورت یک شیره درّنده بسیار بزرگ درآمد و به سمت مرد جادوگر پرید و او را درید، هارون و اطرافیانش از هول آنچه دیده بودند، همگی غشّ کرده، به روی زمین افتادند، وقتی به هوش آمدند هارون به حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام عرض کرد. شما را قسم میدهم به حقّی که بر شما دارم، از این عکس بخواهید آن مرد را برگرداند، حضرت فرمودند: اگر عصای موسی، آن عصاها و طنابهایی را که بلعیده بود، برگرداند، این عکس نیز آن مرد را برخواهد گرداند. راوی گفت:
این مسأله مهمترین عامل برای شهید شدن حضرت بود.]
توضیح: لازم بتذکّر است که فاضل معاصر جناب آقای حاج سیّد مهدیّ
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۹۳
لاجوردیّ للَّه درّه مصحّح و محشّی چاپ حروفی این کتاب بسال ۱۳۷۸ قمریّ در حاشیه اشارهای دارند که این خبر در نسخه عتیقه نیست و با عنوان باب هم بیگانه و نامربوط است. حقیر گوید: از اینکه ارتباطی با عنوان باب ندارد، معلوم میشود که بعدا این مطلب که شبیه به تاریخ و داستان است اضافه شده و شخصی که آن را ساخته و پرداخته نتوانسته جای آن را بشناسد، لذا در بابی که مربوط بصحّت وفات امام علیه السّلام است آن را آورده است. و شیخ بزرگوار صدوق علیه الرّحمه بزرگتر از این است که محلّ خبر را تشخیص ندهد و مطلبی که مربوط به معجزات است بدون مناسبت، در باب «صحّت وفات» بیاورد، و بعلاوه بعید است امام کاظم علیه السّلام که مصداق أتمّ «وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ» میباشند، و در باره پیروان آن حضرت خداوند میفرماید «وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ» مرد نادان و جاهلی را که خود آلت دست هارون ناصبی شده است بدون موعظه و روشنگری و نصیحت و توجّه دادن او بزشتی کار و حرمت عملش، با چنین وضعی ناهنجار عقوبت کند و بقتل رساند، با اینکه در اسلام عذاب و عقوبت حتّی قتال دفاعی پیش از اتمام حجّت بر عدوّ نبوده و نیست. و «أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ» که از صفات مؤمنین است بعد از اتمام حجّت میباشد نه قبل از آن، و در این داستان کار این چنین نیست، و کسانی که تا اندازهای معرفت و شناخت از خاندان عصمت و حجج الهی علیهم السّلام دارند و نور ولایت قلب آنان را روشن ساخته مشکل است چنین داستانها را بصرف اینکه معجزهای در آن نقل شده و در مقابل، امام را با افراد معمولی و انتقامجو برابر دانسته، بپذیرند، امام علیه السّلام در اینجا بگونه همنامش «کلیم اللَّه» موسی بن عمران سحر ساحران را باید باطل میساخت که عصایش «تَلْقَفُ ما یَأْفِکُونَ» بود، نه نابودکننده ساحر یا ساحران، آنهم قبل از اتمام حجّت، و بالأخره برای آن دسته از افراد که این مطلب
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۹۴
را بعنوان معجزه امام اهمّیّت میدهند، توجّه به این نکته لازم است که اساسا معجزات را خداوند بدرخواست أولیاء خود و بدست آنان در مقام تحدّی و اثبات حجیّت آنان اجرا میکند، و او یَفْعَلُ ما یَشاءُ یَحْکُمُ ما یُرِیدُ است، و بر هر چیز تواناست، و موسی بن جعفر علیهما السّلام با موسی بن عمران علیه السّلام در إعجاز فرقی ندارند هر دو حجّت خدایند و دارای عصمت، لذا معجزه چندان مسألهای نیست که انسان برای اهمیّت آن ناچار بپذیرفتن مطلبی نادرست و خلاف حقّ باشد. انتهی آنچه استاد غفّاری دیکته کردند. و العلم عند اللَّه».
(۱) ۲- حسن بن محمّد بن بشّار از مردی از اهالی قطیعه الرّبیع که سنّی مذهب و در عین حال راستگو بود نقل کرده است که آن مرد چنین گفت: من بعضی از سادات را که مردم إقرار به فضل و کمال آنها دارند، دیدهام ولی همانند او در فضل و تقوی و عبادت ندیدهام، حسن بن محمّد گوید: گفتم: منظورت کیست؟ و او را چگونه دیدی؟ گفت: ما هشتاد نفر بودیم که در نزد سندی بن شاهک جمع شدیم و او ما را بر موسی بن جعفر [علیهما السّلام] وارد کرد و گفت: به این مرد نگاه کنید.
آیا برای او اتفاقی افتاده است؟ مردم میپندارند که نسبت به او کار خلافی انجام
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۹۵
شده است، و بسیار از این سخنها میگویند، این منزل او است، این جایگاه او است، در آسایش و بدون هیچ سختی و ناراحتی، و أمیر المؤمنین نسبت به او هیچ خیال بدی نداشتهاند، بلکه منتظر او هستند که نزد ایشان برود و با ایشان مناظره کند، کاملا صحیح و سالم است، از خودش بپرسید! راوی گوید: حضرت فرمودند: بله از نظر آسایش، همان طور است که میگوید، ولی برایتان بگویم که من با نه خرما مسموم شدهام، فردا بدنم کبود میشود و پس فردا خواهم مرد.
راوی گوید: به سندیّ بن شاهک نگاه کردم اندامش همچون بید میلرزید.
حسن بن محمّد گوید: و این مرد سنّی از افراد خوب و راستگو و در نزد مردم بسیار قابل اطمینان بود.
(۱) ۳- عمر بن واقد گوید: شبی در بغداد بودم که سندیّ بن شاهک کسی را
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۹۶
بخانهام فرستاد و مرا فراخواند ترسیدم که مبادا قصد بدی داشته باشد، مطالبی را که نیاز داشتم به خانوادهام وصیّت نمودم و گفتم: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ». سپس حرکت کردم.
وقتی مرا دید، گفت: یا أبا حفص! مثل اینکه ترا ترساندیم. گفتم: بله گفت: نه، برای کار خیری ترا فراخواندهام، گفتم: پس کسی را به خانهام بفرست تا مطلب را برای آنها بگوید و آنها از نگرانی درآیند، گفت: باشد.
سپس گفت: یا أبا حفص! آیا میدانی برای چه به دنبالت فرستادهام؟
گفتم: نه، گفت: آیا موسی بن جعفر را میشناسی؟ گفتم: بله، میشناسم و از مدّتها پیش با هم دوست بودهایم، گفت: در بغداد، از کسانی که او را بشناسند و مردم نیز حرفشان را بپذیرند، چه کسانی را میشناسی؟ تعدادی را نام بردم، و در دلم این طور افتاد که حضرت فوت کردهاند، سندی، آنان را احضار کرد و گفت: آیا کسانی را میشناسید که موسی بن جعفر را بشناسند؟ آنها نیز افرادی
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۹۷
را نام بردند، (۱) سندی آنها را نیز احضار کرد و تا صبح، حدود پنجاه و اندی از افرادی که حضرت را میشناختند و مدّتی با او بودند، در نزد سندی بن شاهک، جمع شده بودند.
عمر بن واقد ادامه داد: سپس، سندیّ بن شاهک برخاست و به اتاق دیگر رفت، ما نیز نماز خواندیم، سپس کاتبش به همراه یک طومار از اتاق بیرون آمد و اسامی، آدرس، شغل و اوصاف ما را نوشت، و مجدّدا به نزد سندی رفت، آنگاه سندیّ از اتاق بیرون آمد و با دست به من اشاره کرد و گفت: برخیز یا أبا- حفص! من بلند شدم و سایرین نیز برخاستند، همگی به اتاق وارد شدیم، به من گفت: پارچه را از صورت موسی بن جعفر کنار بزن، پارچه را کنار زدم دیدم حضرت فوت کردهاند، اشک از چشمانم جاری شد و گفتم: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».
سپس گفت: همگی نگاه کنید، همه، یکی، یکی جلو رفتند و نگاه کردند.
آنگاه گفت: آیا همه شهادت میدهید که این، موسی بن جعفر بن محمّد است، عمر بن واقد گوید: گفتیم: بله، شهادت میدهیم که او موسی بن جعفر بن محمّد
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۹۸
علیهم السّلام است.
(۱) سپس به غلامش گفت: دستمالی به روی عورتش بینداز و پارچه را تماما کنار بزن، غلام دستور را انجام داد، سندی گفت: آیا اثر بدی (جراحت یا اثر سمّ یا خفگی و غیره) در او میبیند؟ گفتیم: نه، از نظر ما به مرگ طبیعی مرده است. گفت: اینجا را ترک نکنید تا خود او را غسل داده، کفن کنید و دفن نمائید.
عمر بن واقد گفت: ما در آنجا باقی ماندیم و حضرت را غسل داده، کفن کردیم. سپس حضرت را به مصلّی بردند و سندیّ بن شاهک بر آن حضرت نماز خواند و ما ایشان را دفن کرده و برگشتیم.
و عمر بن واقد پیوسته میگفت: در مورد موسی بن جعفر علیهما السّلام هیچ کس از من آگاهتر نیست، چگونه میگویند: او زنده است و حال آنکه من خودم او را دفن کردم؟ (۲) ۴- عتّاب بن اسید از قول عدّهای از بزرگان اهل مدینه نقل کرده است که:
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۹۹
بعد از گذشت ۱۵ سال از خلافت هارون الرّشید، ولیّ خدا، حضرت موسی بن- جعفر علیهما السّلام توسّط سندیّ بن شاهک مسموم و شهید شدند و این کار به دستور هارون و در زندان معروف به «دار المسیّب» در «باب الکوفه» که سدره در آن قرار دارد، واقع شد، آن جناب در روز جمعه، پنجم رجب سال ۱۸۳ هجری، «۱» به جوار حقّ شتافت و عمر شریفشان ۵۴ سال بود و قبر شریفشان در غرب مدینه السّلام در «باب التّبن» در گورستان معروف به «مقابر قریش» قرار دارد.
(۱) ۵- حسن بن عبد اللَّه صیرفیّ از قول پدرش گفت: موسی بن جعفر علیهما السّلام در زندان سندیّ بن شاهک وفات یافت و حضرت را بر تابوتی گذاشته و نداء
______________________________
(۱)- در خبر هفتم همین باب بجای «خلون»، «بقین» آمده و همچنین در مصباح شیخ بیست و پنجم ماه رجب آمده و یکی از این دو تاریخ صحیح میباشد، و ظاهرا لفظ «لخمس و عشرین» که در مصباح آمده یا «عشرین» اضافه شده و یا اینکه در این اخبار افتاده. (استاد غفّاری).
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۰۰
کردند: این امام رافضی (شیعه) هاست، او را بشناسید، وقتی آن بزرگوار را به محلّ شرطهها (پاسگاه پلیس) آوردند، چهار نفر را برپا داشت تا صدا بزنند هر کس میخواهد خبیث ابن خبیث (العیاذ باللَّه) را ببیند، بیاید، در این هنگام سلیمان بن أبی جعفر (عموی هارون) از قصرش بیرون آمد و به کنار شطّ رفت و داد و فریاد و غلغله به گوشش رسید، از غلامان و کنیزانش پرسید: چه خبر است؟ گفتند: سندیّ بن شاهک بر جنازه موسی بن جعفر نداء میکند، او به غلامان و فرزندانش گفت: آنها بزودی به قسمت غرب (شهر) میروند وقتی از آنجا عبور کردند با غلامان خود به آنجا بروید و جنازه را از دست آنها بگیرید، اگر مقاومت کردند، آنها را بزنید و لباسهای سیاهشان (یعنی درجه و لباسهای فرم آنها) را پاره کنید.
وقتی جنازه را از آن قسمت عبور دادند، غلامان به آنجا رفتند و آنها را زدند و لباسهای فرمشان را پاره کردند و جنازه آن حضرت را گرفتند و بر سر چهار راه قرار دادند و منادیان نداء در دادند: هر کس میخواهد طیّب بن طیّب موسی بن-
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۰۱
جعفر علیهما السّلام را ببیند، بیاید، (۱) مردم جمع شدند و حضرت را غسل دادند و با حنوطی فاخر و گرانبها، ایشان را حنوط کردند و سلیمان بن أبی جعفر آن حضرت را در کفنی که برای خود ترتیب داده بود، از برد یمانی، که قیمت آن دو هزار و پانصد دینار بوده و تمام قرآن بر آن نوشته شده بود، کفن کرد، و خود با پای برهنه، بدون عمامه و گریبان چاک، آن حضرت علیه السّلام را تشییع کرد و در «مقابر قریش» دفن نمود.
خبر به هارون رسید، هارون نامهای به او نوشت و به ظاهر از او تشکّر کرد و گفت: خداوند به تو جزای خیر بدهد، به خدا قسم سندیّ بن شاهک ملعون، این کارها را سرخود و بدون دستور ما انجام داده است.
(۲) ۶- عمر بن واقد گوید: زمانی که هارون الرّشید- در اثر ظهور فضائل حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام و نیز اخباری که در مورد عقیده شیعیان به امامت آن حضرت، و رفت و آمد مخفیانه آنان در شب و روز، به منزل ایشان، به او میرسید- ناراحت و نگران شد، از آن جناب بر جان و سلطنت خویش بیمناک و هراسان
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۰۲
گردید و تصمیم گرفت آن حضرت را با سمّ به قتل برساند، لذا قدری خرما طلبید و از آن خورد سپس بیست عدد خرما را در یک سینی قرار داد و نخی را در سمّ انداخت و کاملا آن را آلوده کرد، سپس به سوزنی کرده و با آن نخ پر سمّ خرمائی را چند بار آلوده کرد تا مطمئنّ شد که آن خرما کاملا به آن سمّ آغشته شده است. و این کار را زیاد انجام داد، آنگاه آن خرمای مسموم را در بین بقیّه خرماها قرار داد و به یکی از خدمتکارانش گفت: «این سینی خرما را نزد موسی بن جعفر ببر و بگو: امیر المؤمنین از این خرما خورده است و مقداری نیز برای شما کنار گذاشته است، و شما را قسم میدهد که این خرما را تا آخر بخورید زیرا که خودم با دستم اینها را برای شما انتخاب کردهام». و به خدمتکار تأکید کرد: نگذار چیزی از آن باقی بگذارد و در ضمن به کس دیگری، از این خرما چیزی نده.
(۱) خادم به خدمت حضرت آمد، و پیغام هارون را رساند. حضرت فرمودند:
یک خلال به من بده، خادم خلالی برای حضرت حاضر کرد و در مقابل ایشان
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۰۳
ایستاد، و هارون ماده سگی داشت که بسیار به آن علاقمند بود. این سگ خود را به زور و زحمت از محلّ خود بیرون کشید و در حالی که زنجیرهای طلایی و جواهرنشانش را بدنبال خود روی زمین میکشاند، خود را مقابل حضرت رساند.
حضرت نیز خلال را در خرمای مسموم فرو برده و آن را نزد آن حیوان انداختند.
حیوان آن خرما را خورد و بلافاصله خود را به زمین زد و زوزه کشید و تکّه تکّه، گوشتش از استخوان جدا شد «۱». حضرت نیز بقیّه خرماها را میل فرمودند.
خدمتگار سینی را به نزد هارون الرّشید برگرداند، هارون سؤال کرد: رطبها را تا آخر خورد؟ خدمتکار گفت: بله، یا أمیر المؤمنین، هارون گفت: او را چگونه دیدی؟ گفت: چیز بدی در او ندیدم، یا أمیر المؤمنین.
(۱) راوی ادامه میدهد: سپس خبر آن ماده سگ که تکّه تکّه، گوشت از استخوانش جدا شده و مرده بود، به هارون رسید این خبر بر هارون گران آمد و
______________________________
(۱)- استاد محترم جناب آقای غفّاری در توضیح این داستان چنین فرمودند:
از ساحت مقدّس جناب موسی بن جعفر علیهما السّلام بسیار بسیار دور است که حیوانی را بیجهت به زهر بکشد. این گونه مطالب را کسانی ساختهاند که امام علیه السّلام را به حقیقت نشناختهاند و با مردم عامی و بیفرهنگ قیاس کردهاند. ولی از نظر کسانی که امام را حجّت خدا میدانند و رحمت واسعه حقّش میخوانند، ساختگی بودن این مطالب کاملا روشن است.
مترجم گوید: در آخر این داستان، توضیح دیگری از استاد در باره سند این داستان ذکر خواهد شد.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۰۴
بسیار مضطرب و ناراحتش کرد، به سراغ سگ رفت، دید، در اثر سمّ، گوشت از بدنش جدا شده و مرده است، خادم را احضار کرد، یک شمشیر و یک زیرانداز (که موقع کشتن کسی روی زمین پهن میکردهاند تا خونش روی آن بریزد) نیز طلبید، به خادم گفت: در باره آن خرما، راستش را بگو و الّا میکشمت، خادم گفت: یا أمیر المؤمنین! من خرماها را به نزد موسی بن جعفر بردم و سلام شما را به او رساندم و در مقابل او ایستادم، او از من خلالی طلب کرد. من نیز خلالی به او دادم، او آن خلال را، در خرماها، یکی پس از دیگری، فرو برده و میخورد تا اینکه آن سگ به آنجا آمد. خلال را در یکی از خرماها فرو کرد و آن را به طرف سگ انداخت، آن سگ نیز خرما را خورد و او به خوردن بقیّه خرماها ادامه داد، و سپس اتّفاقی افتاد که خود میبینی.
هارون گفت: در باره موسی، سودی نبردیم، جز اینکه بهترین خرما را به او إطعام کردیم و سمّ خود را هدر دادیم و سگمان نیز کشته شد، در باره موسی بن-
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۰۵
جعفر راه چارهای نیست.
(۱) راوی ادامه داد سپس سرورمان، حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام سه روز قبل از وفاتش مسیّب را- که نگهبان آن حضرت بود- بخواست و به او گفت:
مسیّب! گفت: بله، مولای من. حضرت فرمود: من امشب به مدینه، شهر جدّم رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله خواهم رفت تا فرزندم علیّ را به همان چیزهایی که پدرم به من سفارش کرده، سفارش کنم و او را وصیّ و جانشین خود گردانم و دستورات لازم را به او بدهم.
مسیّب گفت: مولای من! چگونه به من دستور میدهی که درها را برایتان باز کنم، در حالی که نگهبانان دیگری نیز به همراه من هستند؟.
حضرت فرمود: ای مسیّب! یقینت به خدا در باره ما ضعیف است! گفت:
نه، مولای من! حضرت فرمودند: پس صبر کن، گفتم: مولای من، از خدا بخواهید مرا ثابت قدم کند، حضرت نیز دعا کردند: خدایا، او را ثابت قدم کن، سپس فرمودند: من خدا را به آن اسم عظیمش، که آصف، خدا را به آن خواند و
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۰۶
تخت بلقیس را قبل از اینکه سلیمان چشم بر هم بزند، در مقابل او نهاد، میخوانم و از او میخواهم مرا در کنار فرزندم علیّ در مدینه قرار دهد.
(۱) مسیّب گوید: صدای حضرت را میشنیدم که دعا میخواند و ناگاه، او را در مصلّای خود ندیدم. همان طور بر جای خود ایستاده بودم که دیدم به جای خود برگشت و غلّ و زنجیر را به پای خود بست، در این موقع بشکرانه این نعمت الهی یعنی معرفت به امام علیه السّلام به سجده افتادم، حضرت به من فرمود: مسیّب! سرت را بلند کن، من سه روز دیگر به سوی خداوند- عزّ و جلّ- خواهم رفت.
مسیّب گوید: من گریستم، حضرت فرمود: گریه نکن، ای مسیّب! فرزندم علیّ، بعد از من، مولا و امام تو است، به ولایت او چنگ بزن، زیرا مادامی که ملازم او باشی گمراه نخواهی شد، گفتم: الحمد للَّه.
راوی گوید: سپس، در شب روز سوم، مولایم مرا صدا زد و گفت: موقع رفتن من بسوی خداوند- عزّ و جلّ- است که قبلا به تو گفته بودم، وقتی مقداری آب خواستم و آن را نوشیدم و دیدی ورم کردم و شکمم بالا آمد و رنگم زرد و قرمز و سبز شد و به رنگهای مختلف درآمد، خبر وفات مرا به آن طاغی برسان، و وقتی
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۰۷
مرا در آن حال دیدی، مبادا کسی را از حالت من با خبر کنی و نیز به کسی که نزد من خواهد بود، اطّلاع نده، مگر بعد از وفاتم.
(۱) مسیّب بن زهیر گوید: دائم مراقب حضرت و منتظر بودم تا اینکه حضرت قدری آب خواستند و نوشیدند، سپس مرا خواستند و گفتند: ای مسیّب! این سندیّ بن شاهک پلید گمان میکند او خودش غسل و دفن مرا بعهده خواهد گرفت، هیهات، ابدا این طور نخواهد بود، وقتی مرا به گورستان معروف به «مقابر قریش» بردند، مرا در آنجا دفن کنید و قبر مرا بیش از چهار انگشت باز، بالا نیاورید و از خاک برای تبرّک چیزی برندارید. زیرا تربتهای ما، همگی، حرام است جز تربت جدّم حسین بن علیّ علیهما السّلام زیرا خداوند تربت آن بزرگوار را برای شیعیان و اولیاء ما، شفاء قرار داده است.
مسیّب گوید: سپس کسی را که بسیار به آن حضرت شبیه بود، دیدم که در کنار ایشان نشسته است و من مولایم حضرت رضا علیه السّلام را در کودکی آن
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۰۸
حضرت دیده بودم. (۱) خواستم از او سؤالاتی کنم که مولایم حضرت موسی بن- جعفر علیهما السّلام بر من بانگ زد و فرمود: مگر تو را نهی نکرده بودم؟ همین طور بودم تا حضرت وفات کردند و آن شخص غایب شد. سپس به هارون خبر دادم، و سندی بن شاهک آمد، قسم به خدا، آنها را میدیدم که خود خیال میکردند که آنها حضرت را غسل میدهند، ولی دستشان به ایشان نمیرسید، و فکر میکردند که آنهایند که حضرت را حنوط و کفن میکنند ولی هیچ کاری نسبت به آن بزرگوار انجام نمیدادند و همان شخص غسل و حنوط و کفن حضرت را بر عهده داشت، آنها او را میدیدند و نمیشناختند و در ظاهر این طور وانمود میکرد که فقط به آنها کمک میکند، وقتی از آن کارها فارغ شد بمن فرمود: اگر در باره او شکّ داشتی، دیگر در مورد من در شکّ نباش، من امام و مولای تو هستم و بعد از پدرم، حجّت خدا بر تو میباشم، ای مسیّب! مثل من، مثل یوسف صدّیق- علیه السّلام- است، و مثل آنها، مثل برادران او است که بر او وارد شدند و حضرت آنها را شناختند ولی آنها، او را نشناختند.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۰۹
(۱) سپس حضرت را به «مقابر قریش» برده، در آنجا دفن کردند. و قبر ایشان را از آن مقدار که امر فرموده بود، بالاتر نیاوردند و بعد از آن، قبر را بالا آورده، و روی آن بنا ساختند.
توضیح: «سند این خبر چندان اعتبار ندارد، و صرف نقل صدوق- علیه الرحمه- بدان اعتبار نمیدهد، زیرا نقل تاریخ، سند صحیح نمیخواهد و حکم آن غیر از احکام است که نقل خبر در مقام فتوی است، و میتوان از آن استفاده صحّت کرد و یا لا اقل در نظر صدوق و یا کلینیّ یا شیخ طوسی- علیهم الرحمه- صحیح بوده است، باری، مرحوم علّامه حلّی در «خلاصه الرّجال» گفته است:
«تمیم بن عبد اللَّه قرشی» که صدوق از او نقل میکند، ضعیف است». و بقیه رجال سند، «مهمل» «۱» یا «مجهول» «۲» میباشند، و «عمر بن واقد» نیز در کتب رجال ذکر نشده است، مگر اینکه بگوئیم «عمر بن واقد» بوده است، چنان که در پارهای نسخ کتاب، این گونه ضبط شده است ولی در این صورت نیز اشکال دارد زیرا «عمرو بن واقد» در سال ۱۴۰ هجری از دنیا رفته است و وفات حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام در سال ۱۸۳ هجری اتفاق افتاده است، از استاد غفّاری».
(۲) ۷- سلیمان بن حفص مروزیّ گوید: هارون الرّشید حضرت موسی- ابن جعفر علیهما السّلام را در سال یک صد و هفتاد و نه دستگیر کرد و آن حضرت در بغداد
______________________________
(۱)- مهمل، یعنی در کتب رجال عنوان نشده است.
(۲)- مجهول، یعنی در کتب رجال فقطّ عنوان شده است، و در مورد شرح حال او چیزی نگفتهاند.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۱۰
در زندان هارون، در تاریخ بیست و چهارم یا بیست و پنجم رجب سال یک صد و هشتاد و سه در سنّ چهل و هفت سالگی درگذشت و در «مقابر قریش» مدفون گردید. مدّت امامت حضرت سی و پنج سال و اندی بود. مادرش کنیزی بود بنام «حمیده». و دو برادر آن حضرت به نامهای اسحاق بن جعفر و محمّد بن جعفر نیز از همین مادر بودند. و آن حضرت در مورد امامت فرزندش «علیّ بن- موسی الرضا» علیهما السّلام تصریح فرموده بود.
(تذکّر: سنّ امام کاظم علیه السّلام در این خبر اشتباه بیان شده است- زیرا تولّد آن گرامی در سال ۱۲۸ و وفات ایشان در سال ۱۸۳ بوده است. یعنی عمر شریفشان ۵۴ یا ۵۵ سال میباشد، در کافی و ارشاد شیخ مفید نیز ۵۴ یا ۵۵ سال ذکر شده است و این را صحیح دانند).
(۱) ۸- محمّد بن صدقه گوید: زمانی که حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام وفات کرد، هارون، شیوخ و بزرگان سادات و بنی العبّاس و سایر اهل مملکت، و نیز حکّام و قضات را جمع کرد و جسد (مطهّر) حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام را نیز
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۱۱
حاضر نمود و به آنها چنین گفت: این موسی بن جعفر است که به مرگ طبیعی از دنیا رفته است، و بین من و او چیزی نبوده که از آن استغفار کنم. (منظورش این بود که من آن حضرت را نکشتهام) با دقّت به او بنگرید، آیا اثر جراحت یا خفگی در او میبینید؟ هفتاد تن از شیعیان بر آن حضرت وارد شدند و اثری از جراحت یا خفگی در ایشان ندیدند.
راوی ادامه داد: و در پای آن حضرت آثار حنا دیده میشد، و بهر حال سلیمان بن ابی جعفر (عموی هارون) حضرت را غسل داد و کفن کرد و با پای برهنه و بدون عمامه (و یا با آه و ناله و اندوه) تشییع نمود.
شیخ صدوق میفرماید: این اخبار را برای ردّ کردن مذهب «واقفه» آوردهام.
آنها میپندارند که امام کاظم علیه السّلام زنده است و امامت امام رضا و امامان بعدی علیهم السّلام را انکار میکنند، و وقتی وفات امام کاظم علیه السّلام قطعی شد، مذهب آنها خواهناخواه باطل خواهد بود آنها در اعتراض به این اخبار چنین میگویند: (۱) از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که، «امام را فقط امام غسل میدهد». و
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۱۲
اگر امام رضا علیه السّلام طبق ادّعای شما- امام بود، پس باید او امام کاظم علیه السّلام را غسل داده باشد، و حال آنکه در این اخبار آمده است حضرت موسی بن- جعفر علیهما السّلام را دیگری غسل داده است.
ولی دلیل آنها، برای ما کامل نیست، زیرا امام صادق علیه السّلام با کلام خود، در واقع از اینکه غیر امام، امام را غسل دهد نهی کرده است، حال اگر غیر امام، مرتکب این نهی بشود و امام را غسل دهد، امامت امام بعدی را باطل نمیکند، و امام صادق علیه السّلام نفرمودهاند: امام کسی است که امام قبلی را غسل بدهد، در نتیجه تمسّک آنان به این خبر، باطل میشود.
شرح: «تغسیل و تجهیز امام، حقّ امام پس از اوست و اگر دیگری اقدام به این کار کرد در صورت بودن و حضور امام مرتکب خطا شده است، و نه اینکه نمیتواند و قدرت آن را ندارد».
مطلب دیگر اینکه: در بعضی از این اخبار آمده است که امام رضا علیه السّلام پدر خود امام کاظم علیه السّلام را غسل دادند، بگونهای که بر حاضرین- مگر بعضی از افراد که مطّلع بودند- مخفی مانده و واقفیها منکر این مطلب نیستند که امام
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۱۳
طیّ الأرض دارد و میتواند مسافت زیادی را در مدّت کمی- به اذن خدا- طیّ نماید.
(۱) ۹- علیّ بن رباط گوید از امام رضا علیه السّلام سؤال کردم: مردی را سراغ دارم که معتقد است که پدرت «امام کاظم علیه السّلام» زنده است و شما نیز این مطلب را میدانید.
حضرت فرمودند: عجب! چطور ممکن است رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله بمیرد ولی موسی بن جعفر نمیرد؟ بله، به خدا قسم آن حضرت فوت کرده و اموالش تقسیم شده و کنیزانش نیز در ملک دیگری در آمدند.
(۲) ۱۰- احمد بن عبد اللَّه قرویّ از قول پدرش چنین نقل کرده است: روزی به نزد فضل بن ربیع رفتم. فضل بر بام خانه نشسته بود. به من گفت: نزدیکتر بیا، به او نزدیک شدم، فضل به من گفت که داخل اطاقی از خانه روبرو را نگاه کنم.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۱۴
من هم نگاه کردم. پرسید: چه میبینی؟ گفتم: پارچهای میبینم که به کناری انداختهاند، فضل گفت: بهتر نگاه کن، خوب دقّت کردم و گفتم: مردی است در حال سجده، پرسید: او را میشناسی؟ گفتم: نه. گفت: او، سرور و مولای تو است.
گفتم: مولای من کیست؟ در پاسخ گفت: اکنون خودت را برای من به نادانی میزنی؟ گفتم: نه، من خود را به نادانی نمیزنم، بلکه برای خود، مولا و سروری نمیشناسم، فضل گفت: او موسی بن جعفر است، من شب و روز مواظب او هستم و همیشه او را بر همین وضعیّت که برایت میگویم میبینم:
نماز صبح را میخواند پس مدّتی تا طلوع آفتاب مشغول به تعقیب نماز میشود، سپس به سجده میرود و تا اذان ظهر در سجده میماند و کسی را گماشته است تا وقت اذان را به او یادآوری کند، نمیدانم چه موقع، آن غلام، به او خبر میدهد که ظهر شده است ولی میبینم ناگهان از جایش برخاسته و بدون تجدید وضوء مشغول نماز شده است، از همین جا میفهمم که در این مدّت که در سجده بوده، نه به خواب رفته، و نه چرت زده است، بهر حال، به
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۱۵
همین حالت ادامه میدهد تا از نماز عصر فارغ شود، (۱) و چون نمازش تمام میشود به سجده میرود و تا غروب آفتاب در سجده باقی میماند، وقتی خورشید غروب کرد سر از سجده برداشته و بدون تجدید وضو نماز مغرب را میخواند و همین طور مشغول نماز و تعقیب است تا از نماز عشاء فارغ شود.
بعد از نماز با قدری گوشت پخته که برایش میآورند، افطار میکند، و تجدید وضو کرده و دوباره به سجده میرود، آنگاه سر بر میدارد و مختصری میخوابد، سپس بیدار میشود و تجدید وضو میکند و تا اذان صبح در دل شب به نماز میایستد، و نمیدانم چه موقع غلام به او خبر میدهد که صبح شده است ولی میبینم به نماز صبح ایستاده است، و از زمانی که او را نزد من آوردهاند، روش او به همین منوال است.
راوی گوید: به فضل گفتم: از خدا بترس و در مورد او کاری نکن که باعث شود خدا نعمتش را از تو بگیرد، تو خود میدانی هر کس به یکی از این خاندان بدی کند، خداوند نعمتهایش را از او باز میگیرد.
(۲) وی در جواب گفت: بارها مرا خواسته و به من دستور دادهاند که او را به
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۱۶
قتل برسانم ولی من نپذیرفتهام و به ایشان گفتهام که من این کار را نخواهم کرد، و حتّی اگر مرا بکشند خواستهشان را برآورده نمیکنم.
راوی میگوید: بعد از مدّتی آن حضرت را به نزد فضل بن یحیی برمکیّ برده و چند روزی در آنجا زندانی نمودند، و فضل بن ربیع تا سه روز، هر روز برای آن حضرت غذائی میفرستاد، و در شب چهارم غذایی از جانب فضل بن یحیی برای حضرت آوردند، آن حضرت دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا خود میدانی که اگر پیش از این [چنین غذائی را] میخوردم در واقع به قاتل خود کمک نموده بودم، باری آن حضرت، از آن غذا خورد و مریض شد، فردای آن روز، برای حضرت طبیب آوردند حضرت کبودی کف دست خود را به طبیب نشان داد، اثر سمّی که به حضرت خورانده بودند، در آن قسمت جمع شده بود، طبیب رو به آنها نمود و گفت: قسم به خدا، او بهتر از شما میداند که با او چه کردهاید، و سپس آن حضرت فوت نمود «۱».
______________________________
(۱)- در این خبر سه نکته قابل تذکّر است: الف- در سند، احمد بن عبد اللَّه قروی که «مجهول یا مهمل» است. یعنی نامی از او در کتب رجال نیست ذکر شده. ب- متن خبر با بعضی از تواریخ دیگر منافات دارد.
ج- با وجود اینکه امام میدانسته طعام زهرآلود و موجب هلاک او است، چگونه تناول فرموده؟ و تقیّه در جایی معنی دارد که از مرگ برهاند نه آنکه مرگ را مسلّم سازد. (استاد غفّاری)
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۲۱۷
توضیح: «چنان که دیده میشود، در اخبار مربوط به زندان و شهادت موسی بن جعفر علیهما السّلام اختلاف بسیار است، و این ناشی از آن است که امر موسی بن جعفر علیهما السّلام را سخت پنهان میداشتند، چون مردم آن حضرت را میشناختند و به مظلومیّتش اذعان و اعتراف داشتند و ستمکار بر او را ظالم و نابکار میشمردند. لذا خلیفه و یارانش هر چه بیشتر کوشش داشتند که اخبار صحیح و درست در موضوع امام میان مردم پخش نشود، لذا هر کس آنچه یافته نقل کرده و موجب این همه اختلاف گردیده است و مؤلّف- رضوان اللَّه تعالی علیه- عذر خود را در نقل این روایات مختلف چنین ذکر کرده است که: [این اخبار را برای آن آوردم که واقفه را در عقیدهشان به زنده بودن موسی بن- جعفر علیهما السّلام ردّ کنم] چون با همه اختلافی که در این خبار دیده میشود، در یک مطلب اتّفاق دارند و آن فوت موسی بن جعفر علیهما السّلام است به امر هارون و در زندان او».
برگرفته از کتاب عیون اخبار الرضا نوشته: شیخ صدوق ترجمه: حمیدرضا مستفید، علیاکبر غفاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *