احادیث و سخنان

دلالات و خوارق عادات حضرت رضا

۱۴۹- حسین بن موسی گوید: با امام رضا علیه السلام از مدینه بیرون شدیم و در نظر داشتیم به یکی از املاک آن حضرت برویم، در آن روز آسمان صاف بود و ابری در فضا دیده نمیشد، پس از اینکه از شهر بیرون شدیم، فرمود: شما لباس بارانی با خود برداشتهاید.
گفتیم: برنداشتهایم، و امروز که هوا صاف است احتیاج به بارانی نیست.
فرمود: من بارانی برداشتهام و به زودی باران خواهد آمد، چند لحظه راهپیمائی کردیم که باران باریدن گرفت، و ما همه تر شدیم.
۱۵۰- موسی بن مهران گوید: برای حضرت رضا علیه السلام نوشتم: از خداوند بخواه برای من فرزند شایستهای متولد شود، در جواب من نوشت:
[صفحه ۳۹۶]
خداوند به تو فرزند صالحی عطا خواهد کرد.
در این هنگام فرزند موجودش درگذشت و فرزند دیگری خداوند به او عطا فرمود.
۱۵۱- ابومحمد مصری گوید: به حضرت رضا علیه السلام نوشتم و از وی اجازه خواستم به طرف مصر برای تجارت بروم.
فرمود تا هر گاه خداوند بخواهد اقامت کن، گوید دو سال اقامت کردم، بار دیگر برای او نوشتم اجازه دهید از این شهر بیرون روم.
فرمود اینک بیرون شوید خداوند به شما برکت میدهد و اوضاع و احوال تغییر میکند.
وی گفت من از شهر بیرون شدم و به طرف مصر رفتم و در آن جا مال فراوانی به دست آوردم.
در این هنگام در بغداد آشوب و فتنه پدید آمد و من از آن هرج و مرجها آسوده شدم.
۱۵۲- احمد بن کرخی گوید بیش از ده نفر از اولاد من بعد از تولد مردند و من فرزندی نداشتم، در یکی از سالها به حج رفتم و خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم، و سلام کردم و دستش را بوسیدم، و از وی چند مسئله پرسیدم و از وی در مورد مرگ فرزندانم چاره خواستم.
راوی گوید حضرت رضا مدتی سر خود را پائین انداخت و دعا میکرد.
سپس فرمود امیدوارم بعد از مراجعت خداوند به تو فرزندانی عنایت کند و در ایام زندگی از آنان بهرهمند گردی، خداوند هرگاه اراده کند دعای بندهای را اجابت کند قدرت بر انجام آن را دارد.
[صفحه ۳۹۷]
۱۵۳- سعد بن سعد گوید: حضرت رضا علیه السلام به مردی نگاه کرد و فرمود: ای بندهی خدا وصیت کن، و برای مرگ خود را آماده ساز، و این مرد بعد از سه روز درگذشت.
۱۵۴- عیسی بن جعفر در هنگامی که هارون از رقه به طرف مکه حرکت کرد گفت: تو سوگند یاد کرده بودی که اگر یکی از فرزندان ابوطالب بعد از موسی بن جعفر ادعای امامت کند گردنش را بزنی و اینک فرزندش علی مدعی امامت شده و مردم او را مانند پدرش میدانند.
هارون با خشم به او نگریست و گفت: نظرت چیست؟ میخواهی همهی آنها را بکشم.
موسی بن مهران گوید: هنگامی که این مطلب را شنیدم خدمت امام رضا سلام الله علیه رفتم و جریان را عرض کردم، فرمود مرا با آنها کاری نیست و او نمیتواند با من کاری بکند.
۱۵۵- موسی بن سیار گوید در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم هنگامی که وارد طوس شدند، در این هنگام فریادی به گوشم رسید ناگهان متوجه شدم جنازهای را تشییع میکنند.
امام علیه السلام بلافاصله پای خود را از رکاب برآورد و از مرکب پائین شد و به طرف جنازه آمد و زیر آن قرار گرفت و مانند مادر مهربانی که از کودکش دلجوئی میکند به آن میت اظهار محبت میکرد.
سپس متوجه من شد و فرمود ای موسی بن سیار هر کس جنازه یکی از دوستان ما را مشایعت کند، از گناهان بیرون میگردد مانند روزی که از مادرش متولد شده باشد.
[صفحه ۳۹۸]
هنگامی که آن میت را در کنار قبرش گذاشتند، مشاهده کردم امام رضا نزدیک قبر آمد و مردم راه را برای او باز کردند، و او نزدیک میت آمد و دست خود را بر سینه او گذاشت، و فرمود ای فلان مژده باد تو را به بهشت، و بعد از این ساعت هیچ ترس و باکی برای تو نیست.
راوی گوید عرض کردم قربانت گردم این شخص را میشناسی؟ به خداوند سوگند تو تاکنون به این ناحیه قدم نگذاشتهای.
فرمود ای موسی بن سیار آیا نمیدانی که ما گروه امامان اعمال و کردار شیعیانمان در صبح و شام بر ما عرضه میگردد، اگر در کردارهای آنها گناهی باشد از خداوند درخواست میکنیم از آنها درگذرد، و اگر دارای اعمال حسنه باشند از آن تقدیر میکنیم.
۱۵۶- حاکم ابوعبدالله نیشابوری گوید حضرت رضا علیه السلام وارد نیشابور شد و در محله فور که یکی از محلههای معروف نیشابور است در خانهای که به آن «پسندیده» میگویند نازل شد، این منزل را از این جهت پسندیده گویند که امام رضا آن جا را پسندید.
امام علیه السلام هنگام اقامت در این منزل در گوشهای از این خانه درختی غرس کردند و این درخت بعدا بزرگ شد و بارور گردید، اشخاص علیل میآمدند و از میوه این درخت استشفاء میکردند و کوران و صاحبان امراض صعب العلاج از برکت آن درخت بهبودی حاصل کردند.
مدتی از این جریان گذشت تا این درخت خشک شد، و حمدان آمد شاخههای او را قطع کرد، بعد از چندی پسر حمدان که او را ابوعمرو میگفتند درخت را از بن کند، و در نتیجه ثروتش را از دست داد.
[صفحه ۳۹۹]
وی را دو پسر بود که به یکی ابوالقاسم و به دیگری ابوصادق میگفتند، آنها تصمیم گرفتند آن خانه را آباد کنند، و بیست هزار درهم در آن خرج کردند و ریشه درخت را برآوردند و در مدت یکسال هر دو برادر درگذشتند.
۱۵۷- علی بن حسین بن یحیی گوید: برادرم عبدالله از طرفداران مرجئه بود و همواره بر ما خورده میگرفت و مذهب ما را نکوهش میکرد.
برای حضرت رضا علیه السلام نامهای نوشتم و از وی شکایت کردم و درخواست نمودم که در این مورد دعا کند.
حضرت در پاسخ من نوشت: او به زودی از عقیده خود دست میکشد و با تو همعقیده میشود، و به دین حق خواهد مرد، و کودکی نیز از امولدش متولد خواهد شد.
علی بن حسین گوید: هنوز یک سال از این جریان نگذشته بود که وی به مذهب حق رجوع کرد، و او امروز یکی از بهترین افراد خانواده ما میباشد، و بعد از چندی یکی از کنیزانش پسری به دنیا آورد.
۱۵۸- احمد بن عمره گوید: خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و عرض کردم: خانوادهام حامل است، از خداوند بخواهید پسری برای من بیاورد.
فرمود: زنت پسر خواهد آورد و پس از تولد او را عمر نام گذار.
گفت: من در نظر دارم او را علی نام گذارم و به خانوادهام گفتهام نام او را علی بگذارند.
فرمود: او را عمر نام بگذار، پس از اینکه وارد کوفه شدم پسرم متولد شده بود و او را علی نام گذاشته بودند، من نام او را تغییر داده عمر گذاشتم.
همسایگان من گفتند: ما دربارهی تو سخنانی شنیده بودیم، من از این دستور حضرت رضا علیه السلام فهمیدم وی منظوری داشته است از اینکه من نام فرزندم را عمر بگذارم.
[صفحه ۴۰۰]
۱۵۹- بکر بن صالح گوید: خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم و عرض کردم: زنم که خواهر محمد بن سنان است باردار میباشد دعا کنید از وی پسری متولد شود.
فرمود: زنت دو کودک در شکم دارد، با خود گفتم: پس یکی را محمد و دیگری را علی نامگذاری میکنم.
امام علیه السلام مرا نزدیک خود فراخواند و فرمود: یکی از آنها را علی و دیگری را امعمرو نام بگذار.
من از مدینه بیرون شدم و به طرف کوفه حرکت کردم پس از اینکه وارد کوفه شدم زنم یک دختر و یک پسر آورده بود، من آن کودکان را طبق دستور آن جناب نامگذاری کردم.
به مادرم گفتم: معنی امعمرو چیست؟ گفت: مادرم این نام را داشت.
۱۶۰- ابن شهرآشوب گوید: هنگامی که حضرت رضا علیه السلام وارد نیشابور شد در آن جا حمامی بنا کرد، و قناتی حفر نمود، و در بالای قنات حوضی ساخت و مصلی ترتیب داد.
در آن قنات خود را شستشو میداد و در آن مسجد نماز میگزارد، پس از آن حضرت این روش ادامه پیدا کرد و به صورت سنت درآمد، و مردم نیشابور آن را گرمابه رضا و یا آب رضا و همچنین حوض کاهلان میگفتند.
معنی حوض کاهلان این بود که مردی در آن حوض غسل کرد و همیان خود را که در یک طاق در آن جا گذاشته بود فراموش کرد و به مکه رفت.
پس از اینکه از مکه مراجعت کرد بار دیگر سر آن حوض رفت و دید همیانش
[صفحه ۴۰۱]
همچنان سربسته در آن جا هست، مردم را از این جریان متوجه کرد و علت وجود همیان را که تا این وقت در آنجا مانده بود جستجو کرد.
گفتند: ماری بزرگ در آن جا منزل کرد و کسی را جرات آن نبود که به آنجا دستی بزند، مرد صاحب همیان از این جریان تعجب کرد و این واقعه را از معجزات امام دانست.
در این هنگام مردم به هم نگاه کردند و گفتند: شما عجب مردم کاهلی بودید که در این مدت متوجه این همیان نشدهاید، از آن روز حوض را «حوض کاهلان» گفتند.
۶۱- علی بن عیسی اربلی از محمد بن طلحه روایت کرده که یکی از مناقب حضرت رضا علیه السلام این بود.
در هنگامی که مامون آن حضرت را ولیعهد خود قرار داد، و او را بعد از خود به عنوان خلیفه معرفی کرد، در اطراف مامون گروهی بودند که از این وضع ناراحت به نظر میرسیدند، و میترسیدند خلافت از خاندان بنیعباس خارج شده و در خاندان فرزندان علی علیه السلام قرار گیرد.
این گروه از این جهت از حضرت رضا علیه السلام نفرت داشتند.
عادت امام رضا این بود هر گاه میخواست نزد مامون بیاید از اطراف و نواحی بر آن جناب سلام میکردند و پردهها را برای او بلند کرده تا وارد مجلس مامون میشد.
پس از اینکه این جماعت با حضرت رضا علیه السلام کینه کردند با همدیگر قرار گذاشتند هرگاه آن جناب وارد مجلس مامون شد از وی روی بگردانند و پرده را برای او بالا نزنند.
[صفحه ۴۰۲]
هنگامی که آن گروه مخالف جلوس کرده بودند، امام رضا علیه السلام وارد مجلس شد، و طبق عادت به طرف جایگاه خود رفت.
آن جماعت بدون اختیار بر آن حضرت سلام کردند و بار دیگر پردهها را بالا زدند تا امام وارد مجلس شود.
بعد از اینکه حضرت در جای خود قرار گرفت، آن جماعت همدیگر را ملامت کردند و گفتند: در مرتبه بعد که خواهد آمد از جای خود حرکت نخواهیم کرد و پردهها را بالا نخواهیم زد.
روز بعد که امام رضا علیه السلام وارد شد برخاستند و سلام کردند و لیکن پردهها را بالا نزدند، در این هنگام خداوند باد را فرستاد و پرده بالا رفت.
پس از اینکه حضرت رضا علیه السلام داخل شد باد فرونشست، و پس از اینکه از مجلس برخاست بار دیگر باد آمد و پردهها را بالا زد و امام علیه السلام از مجلس بیرون شد.
پس از اینکه امام رضا علیه السلام از مجلس بیرون شد آنان به هم نگاه کردند و گفتند: این وضع را مشاهده کردید، گفتند: آری.
یکی از آنها گفت: این مرد در نزد خداوند قرب و منزلتی دارد، آیا ندیدید هنگامی که وارد شد و شما پردهها را بالا نزدید چگونه باد پردهها را بالا زد، و باد را مسخر او کرده همان طور که برای حضرت سلیمان مسخر کرده بود، اینک تا میتوانید به او خدمت کنید، آن جماعت به آن حضرت اعتقاد پیدا کردند و دست از نفاق برداشتند.
۱۶۲- سلیمان جعفری گوید: حضرت رضا علیه السلام فرمود: برای من کنیزی خریداری کن، و صفاتی را که باید این کنیز دارا باشد برای من ذکر کرد.
[صفحه ۴۰۳]
من در نزد یک نفر از اهل مدینه کنیزی به آن صفات دیدم و برای آن جناب خریدم.
هنگامی که کنیز موردنظر را مشاهده کرد از وی خوشش آمد، آن کنیز چند روز در نزد حضرت رضا علیه السلام ماند.
و پس از چند روز صاحب اولی آن گفت: من نمیتوانم مفارقت آن کنیز را تحمل کنم و اینک پول علی بن موسی را پس میدهم و او کنیز مرا برگرداند.
سلیمان گوید گفتم: مگر دیوانه شدهای، من جرات میکنم چنین پیشنهادی به او بکنم، و یا او کنیز را به تو برگرداند.
وی گفت: من روزی خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم قبل از اینکه آغاز سخن کنم فرمود: ای سلیمان صاحب جاریه نظر دارد ما کنیز را به او برگردانیم؟
عرض کردم آری به خداوند سوگند وی از من همین سئوال را کرده است.
فرمود کنیز را به صاحب او برگردان و بهای او را از وی بگیر.
سلیمان گوید: پس از چند روز بار دیگر آن مرد را ملاقات کردم، گفت: قربانت گردم از ابوالحسن بخواه کنیز را قبول کند، من دیگر از وی سودی نمیبرم و قدرت ندارم به آن نزدیک گردم.
گفتم: من نمیتوانم این خواهش را از وی بکنم.
راوی گوید: روزی نزد آن جناب رفتم، فرمود صاحب جاریه میخواهد من
[صفحه ۴۰۴]
کنیز را بار دیگر از وی قبول کنم، اینک بهای آن را بدهید و کنیز را بیاورید.
۱۶۳- عباس بن نجاشی گوید: از حضرت رضا علیه السلام پرسیدم تو صاحب امر هستی.
فرمود: آری به خداوند سوگند من امام جن و انس هستم.
۱۶۴- بزنطی گوید: برای حضرت رضا علیه السلام نوشتم قربانت گردم من از این جهت در فوت پدرت تسلیت نگفتم، که در دلم از سخنان این گروه چیزی جای گرفته و برایم شبههای پیش آمده بود، و لیکن اکنون یقین پیدا کردهام که پدرت درگذشته است، خداوند متعال تو را در این مصیبت اجر و صبر مرحمت کند، و بهترین عطاها را به تو عطا فرماید.
من اینک گواهی میدهم که خداوند یکی است و محمد بنده و فرستاده اوست و سپس امامان را یک یک برشمردم تا به او رسیدم.
حضرت رضا علیه السلام در جواب من نوشت: حضرت باقر علیه السلام فرمود: بندهای به کمال ایمان نمیرسد تا آنگاه که بفهمد امامان همه مانند هم هستند و در اطاعت با هم مساوی بوده و حجت و برهان آنها یکی است، و در حلال و حرام با هم یکسان میباشند، و در این میان فقط محمد و علی علیهماالسلام بر دیگران فضل دارند.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس بمیرد و امام زنده را نشناسد در نادانی مرده است.
حضرت باقر فرمود: حجت خداوند بر مردم تمام نیست، تا آنگاه که امام زندهای در میان آنها باشد و مردم آن امام را بشناسند.
و نیز فرمود: هر کس میخواهد بین او و خداوند حجابی نباشد و او به خداوند
[صفحه ۴۰۵]
نگریسته و خداوند هم به او بنگرد باید آل محمد علیهم السلام را دوست داشته باشد و از دشمنانشان بیزاری جوید و به امام آل محمد معتقد گردد.
۱۶۵- حسن بن علی وشاء گوید: ما در مرو نزد مردی بودیم و با ما یکنفر از واقفیه بود.
من به او گفتم: ای مرد من هم مانند تو بودم، و لیکن خداوند دلم را روشن کرد، اینک چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه را روزه بگیر، سپس غسل کن و دو رکعت نماز بگذار و از خداوند بخواه در خواب تو را راهنمائی کند.
من هنگامی که به خانه برگشتم نامه امام رضا علیه السلام رسیده بود و دستور داده بودند من این مرد را به امامت آن حضرت دعوت کنم.
من نزد آن مرد رفتم و جریان را به او گفتم، و مطلب اول را بار دیگر به او تذکر دادم که روزه بگیرد و دعا بخواند.
وی روز شنبه نزد من آمد و گفت: گواهی میدهم که او امام واجب الاطاعه میباشد.
گفتم: مطلب از چه قرار است گفت: ابوالحسن علیه السلام را شب گذشته در خواب دیدم، و گفت: ای مرد باید به مذهب حق مراجعت کنی، و او عقیده داشت جز خداوند کسی از نیت من آگاه نبود.
۱۶۶- محمد بن فضل هاشمی گوید: هنگامی که موسی بن جعفر علیهماالسلام درگذشت به مدینه رفتم و خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم، و مقداری از مال بصره که در نزد من بود به آن حضرت رسانیدم، و گفتم: من در نظر دارم به بصره مراجعت کنم، و میدانی که مردم در آنجا اختلاف کردهاند، و خبر درگذشت موسی
[صفحه ۴۰۶]
ابن جعفر نیز در آن جا اعلام شده است، و من یقین دارم که آنها از من راجع به امام سئوال خواهند کرد، اگر مطلبی دارید بفرمائید.
امام رضا علیه السلام فرمود: از این موضوع اندوهناک نباش و ترس به خود راه نده، به دوستان ابلاغ کن ما به زودی به بصره خواهیم آمد، سپس برای من ودایع پیغمبر و پدرانش را که در نزد او بود بیرون آورد و من آنها را دیدم.
گفتم در چه وقت بصره خواهید آمد فرمود: سه روز بعد از ورود تو به بصره در آنجا خواهم بود.
هنگامی که وارد بصره شدم از من از اوضاع و احوال پرسیدند.
گفتم: من یک روز قبل از وفات موسی بن جعفر خدمتش رسیدم، امام علیه السلام فرمود: من در این نزدیکیها وفات خواهم کرد، هر گاه مرا در قبر گذاشتید در اینجا اقامت نکن و به زودی به مدینه برو و ودایع مرا به فرزندم علی برسان، زیرا او وصی و صاحب امر بعد از من میباشد.
من هم وصیتهای او را عمل کردم، و اینک علی بن موسی پس از سه روز اینجا خواهد آمد، و شما هر چه میخواهید از وی سئوال کنید.
در این هنگام عمرو بن هداب که ناصبی بود و به زیدیه تمایل داشت آغاز سخن کرد و گفت: ای محمد حسن بن محمد مردی است از فضلای اهلبیت و دارای زهد و ورع و عامل به سنت، و او مانند رضا جوان نیست، و اگر از رضا از مشکلات پرسیده شود سرگردان میگردد.
حسن بن محمد که در مجلس حاضر بود گفت: ای عمرو این چنین سخن نگو علی بن موسی همان طور است که بیان شد.
[صفحه ۴۰۷]
اینک محمد بن فضل از مدینه آمده و میگوید: وی چند روز دیگر وارد بصره میگردد و تو در آن روز موضوع را از نزدیک بررسی خواهی کرد.
روز سوم حضرت رضا علیه السلام وارد بصره شد و در منزل حسن بن محمد وارد شد.
حسن منزل خود را خالی کرد و در اختیار او قرار داد و خود در مقابل امام قرار گرفت و از اوامر و نواهی او اطاعت میکرد.
فرمود: ای حسن اشخاصی که در منزل محمد بن فضل بودند با سایر شیعیان ما و جاثلیق نصاری در مجلس حاضر کن.
برگرفته از کتاب اخبار و آثار حضرت امام رضا علیه السلام نوشته: عزیزالله عطاردی قوچانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *